أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )

845

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )

( 2 ) . كبى يا كپى - ميمون ؛ II , Vullers ، 794 ؛ Platts ، 811 . ( 3 ) . نسخهء فارسى : كر ، بايد خواند گر - مترادف فارسى « جرب » عربى ، II , Vullers ، 956 . 879 . كبد 1 - جگر جگر 2 را به لغت تازى كبد گويند به كسره « كاف » و سكون « باء » ؛ به لغت رومى هيفوطس 3 گويند ، به سريانى كبدا 4 گويند ، به هندى كاليجه و كليجه 5 گويند و پارسيان جگر 6 گويند . ( 1 ) . يا كبد ( Lane ، 2584 ) . قس . سراپيون ، 66 ؛ ابن سينا ، 372 . ( 2 ) . جگر . ( 3 ) . نسخهء فارسى : سيقوطن ، بايد خواند هيفوطس يونانى . ( 4 ) . كبدا . ( 5 ) . كاليجه و كليجه ، قس . Platts ، 845 . ( 6 ) . نك . يادداشت 2 . 880 . كبريت 1 - گوگرد ليث گويد : كبريت چشمه روان است ، چون آب او منجمد شود [ به گوگرد بدل گردد و ] 2 لون او متغير شود ؛ در بعضى مواضع سپيد باشد ، در بعضى مواضع زرد بود و بعضى از او تيره رنگ باشد . چنين گويند كه آنچه او را كبريت احمر 3 گويند [ ماده ] معدنى است چنان‌كه جوهر زر ، نقره و مس . او در معدن خود سيلان نكند و معدن او از پس بلاد تبت است در وادى كه او را به « وادى نمل » تعريف كنند ، و او آن وادى است كه سليمان ، عليه السلام ، بر وى بگذشت و قصّه « وادى نمل » در قرآن مذكور است 4 . رؤبه در شعر خود ذكر [ گوگرد ] كرده و گفته است : آيا دفاع كند از من هم‌پيمان نيرومند * يا سيم يا زر - كبريت ؟ 5 گفته‌اند كبريت ، « زر سرخ » را گويند در اين موضع . كبريت را به لغت پارسى گوگرد 6 گويند ، به سريانى كبريتا 7 گويند و به هندى طورى 8 گويند . گفته‌اند به لغت هندى او را قندق 9 هم گويند . آنچه را از او به بلخ نسبت كنند به لون زرد باشد و كبريت پارسى به لون سپيد بود . محمد زكريا گفته است : « كبريت احمر » در افواه مذكور است اما حقيقتى ندارد و او را