أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )
492
الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )
غلافهاى شنبليله 29 و شاخ گاو ، « شاخدار » 30 [ ناميده مىشود ] . برخىها آن را « خشخاش دريايى » مىنامند زيرا در سواحل مىرويد . باز هم [ خشخاشى به نام ] « كفدار » 31 وجود دارد ، زيرا آن و تخمهايش سفيدند ؛ اين گياهى كوچك است . ديسقوريدس : بهترين شيره [ همه ] انواع خشخاش آن است كه سفيد ، تلخ و نرم باشد و زبر نباشد . آن در آب به سرعت وا مىرود ، مانند موم مىشود و منجمد نمىشود 32 . اگر آن را در آفتاب قرار دهيم ، ذوب مىشود . [ شعله ] چراغ را تار نمىكند و هنگامى كه آن را خاموش مىكنند ، بايد از دودش دورى گزيد . ساختگى آن را با ماميثا ، صمغ [ عربى ] و افشره كاهو دشتى به دست مىآورند . [ مخلوط را ] مىجوشانند و آهن [ سرخ شده ] در آن وارد مىكنند تا به رنگ زعفران درآيد و حل شود ، سپس آن را به كار مىبرند . رازى : تخمهاى [ خشخاش ] كوچكتر از ذرت خوشهاىاند و در ميان آنها هم سفيد وجود دارد و هم سياه . [ رازى ] مىگويد كه فسوة الضبع 33 گياهى است كه ميوههايى شبيه خشخاش مىآورد اما از اين [ ميوهها ] چيزى به دست نمىآيد . ( 1 ) . نام عربى براى Papaver somniferum L . است ؛ سراپيون ، 502 ؛ ابو منصور ، 173 ؛ ابن سينا ، 747 ؛ ميمون ، 401 . ( 2 ) . ميقونى ، II , Low ، 366 . ( 3 ) . رمانى دشعلا ، II , Low ، 369 . ( 4 ) . رمان السعال . ( 5 ) . واژهء عربى قحاب ( سرفه ) در « رمان القحاب » و قحبة ( روسپى ) از ريشهء مشترك قحب است . روسپى را از آن رو « قحبة » مىنامند كه در زمان جاهليت ، او رضايت خود را به مشترى با سرفه ( قحاب ) ابراز مىكرد ؛ نك . Lane ، 2488 . ( 6 ) . يعنى القحاب در « رمان القحاب » را بايد القحاب خواند و در اين صورت به معناى « سرفه » است ، اما اگر آن را با كسره « القحاب » بخوانيم ، آنگاه جمع « القحبة » ( قحبة - روسپى ) خواهد بود ، كه بيرونى در اينجا نامناسب مىداند و در نتيجه توضيح بالا زيادى است . ( 7 ) . الكزاز ، نك . ابن سينا ، III ، ج 1 ، 195 . ( 8 ) . الكباد - درد كبد ؛ Lane ، 2584 . ( 9 ) . الهلاس - سل ؛ لسان العرب ، VI ، 249 . ( 10 ) . ابو حنيفه ، 374 . ( 11 ) . واژهء « خشخاش » از فعل خشخش مشتق مىشود . ( 12 ) . جراء ، نك . شمارهء 127 ، يادداشت 7 .