أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )

154

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )

زنبورى « 31 » . از نام‌ها - صول جرجان « 32 » ، صصة بن داهر « 33 » ، صنوبر « 34 » ، صولو « 35 » . و از لوازم و اشيا ( آلات ) - صرم « 36 » ، صنج « 37 » ، رصاص « 38 » ، ريصال « 39 » ، صنوبر « 40 » ، صليب « 41 » ، صراره نعل « 42 » و مانند آن . به همين جهت سخن حمزه اصفهانى را در اين‌باره كه « صيدنانى » ( 31 ) . يا : « روى تورى زنبورى » - لصنى [ بايد خواند بصنى ] طراز الستور الزنبورية . ( 32 ) . صول جرجان - نام يكى از فرمانروايان ترك جرجان . از او در داستان تسخير اين محل به دست عرب‌ها در سال 717 نام برده مىشود . بارتولد ، II ، 556 . قس . Vorwort ، 28 ، يادداشت 1 . ( 33 ) . صصة بن داهر - نام يكى از فرمانروايان سند در زمان بنى اميه ( حدود 107 / 725 - 726 كشته شد ) . عبد الحى حبيبى ، افغانستان بعد از اسلام ، ص 230 . صصه از چچ ساخته شده است . Vorwort ، 28 ، يادداشت 2 . نسخهء فارسى : و اين حجه [ چچه ] ملكى بوده است از ملوك هند . ( 34 ) . صنوبر . مه‌يرهوف مىنويسد كه اين واژهء سامى خالص است . نك . Vorwort ، 28 ، يادداشت‌هاى 3 و 9 . لكن اغلب كارشناسان مىپندارند كه از نام يونانى است ، III , Low ، 40 . ( 35 ) . صولر ( بايد خواند صولو ) ، ظاهرا از نام تركى چولو - « صحراى سنگى » است . دو فرمانروا از خاقانان ترك به اين نام شناخته شده است - خاقان غربى ( در سال 618 به قتل رسيد ) و ديگرى - شرقى ( 619 - 620 ) . بارتولد ، قرقيزها ، آثار ، ( I ) II ، 482 . ل . ن . گوميلف ، ترك‌هاى باستان ، مسكو 1967 ، صفحه‌هاى 143 ، 154 ، 178 . اما سولو ، خاقان ترك غربى ( 719 - 738 ) نيز در تاريخ شناخته شده است كه همراه با سغديان عليه استيلاگران عرب مبارزه مىكرد و به همين مناسبت به « ابو مزاحم » ملقب گشت . بارتولد ، تركستان ، آثار I ، ص 245 ؛ ل . ن . گوميلف ، نقل از اثر ، ص 365 و پس از آن . درست نمىدانيم كه بيرونى در اينجا كدام يك را در نظر داشت ، اما به احتمال زياد همين نام سولو نيز معرب نام تركى چولو است . لكن چنين توضيحى را در نوشته‌ها نديده‌ايم . قس . جدول نام‌شناسى در اثر اكرائينى ل . ن . گوميلف . مه‌يرهوف به‌طور مشروط صولز يا صولز مىخواند و مىپندارد كه نام يك فرمانرواى شرق است . Vorwort ، 28 ، يادداشت 4 . ( 36 ) . صرم - چرم فارسى . ( 37 ) . صنج - چنگ فارسى . ( 38 ) . رصاص - قلع يا سرب ، نك . همين‌جا ، شمارهء 464 . گمان مىرود كه اين واژه منشأ سامى داشته باشد . Vorwort ، 28 ، يادداشت 7 . ( 39 ) . ريصال - ريچال فارسى - مربا . II , Vullers ، ص 88 ؛ I , Dozy ، ص 575 . ( 40 ) . صنوبر . نك . همين‌جا ، شمارهء 648 . ( 41 ) . صليب - از چليپا فارسى . I , Vullers ، ص 588 ؛ Vorwort ، 28 ، يادداشت 10 . ( 42 ) . الصرارة من البغال بايد خواند الصّرّارة من النعال « قژقژ صندل » . قس . صرارة . . . النعال الصرارة التى لها صرير ، لغت‌نامه به نقل از سمعانى ، I , Dozy ، ص 826 . ظاهرا واژهء صرارة « قژقژكننده » از « چر » هندى ( « صر » عربى ) مشتق مىشود . نك . يادداشت 22 . مه‌يرهوف « صرارة قاطرها » ترجمه مىكند و در آن