أبو علي سينا ( مترجم : عبد الرحمن شرفكندى " هه ژار " )
مقدمه و فهرست 7
قانون ( فارسى )
مىشده است ! نه . از قرنها پيش تا انقراض نظام شاهنشاهى كردستان و كرد مالياتپرداز و باج سبيل ده به مأموران بوده و هرگز بازده را دريافت نمىكردهاند . كرد است ، سنى است ، از پايتخت دور و منزوى ، زبان سوخته و چشم بردوخته است . مقامات مربوطهء دولت وقت وقتى به ياد كرد افتادهاند كه آنها را به جبهههاى جنگ سوق داده و به كشتن دادهاند . اين همه عوامل سيهروزى كه تبعيض نژادى و تبعيض مذهبى و تبعيض زبانى و بىفرهنگى است دست به دست هم داده بودند و گريبان كرد را گرفته و نجات هيهات بود . در طول قرون ستمشاهى در هر منطقهاى از كردستان تا بخواهى ادارهء ماليات بگيرى و پليس قاسى القلب خدانشناس كه به نام امنيه و ضبطيه و نظميه و پاسبان و غيره به ارهاب و ارعاب سرگرم بودهاند ، زياد امّا از آموزش و پرورش و بهداشت و درمان خبرى نبوده است . ملّاى مسجد كه پيشنماز و امام جمعه و مدرس بود ، از زكات غلّهء روستائيان مؤمن امرار معاش مىكرد ، و ما - فقىهاى طفيلىمآب - بايستى هر روز بعد از نماز عصر در خانههاى مسلمانان روستائى را بكوبيم و صداى بلند سر دهيم : « نانى فهقى ره حمهتى خو او لى بى » يعنى نان طلبه رحمت خدا بر شما باد . باور كن ! اگر در ميان نانهاى گردآمدهء ما ، انتخابات آزاد و بدون دخالت سلطهگران اجرا مىشد ، نان ارزن اكثريت قاطع را احراز مىكرد و نسبت آراء به صدى نود و هشت و هفت دهم مىرسيد . در درجهء دوم نوبت با نان جو بود . نان گندم با اقليتى ناچيز بايستى در گوشهاى از مجلس حجرهء فقى منزوى باشد . گاهبهگاهى برحسب تصادف خيرخواهى نسبتا خوشبخت ، نان خورشى بر آتش گرم شده را تبرع مىكرد ، و گرنه نان ارزن و دوغ ترش كاملا آبكى و به قول آن شاعر عرب « دوغى آوردند آيا گرگ را ديدهاى ؟ » يار و ياور هميشگى و دوست صميمى و دست بوس سر سفره بود . ما كه تحصيل شريعت مىكرديم ، آيت « كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا » را به گوش جان شنوده و كاملا رعايت مىكرديم و اين گدائى كذائى را كه به قول سعدى با نان رباط و لقمهء دريوزه بود ، به راتبه و دقنه نامگذارى كرده كه ذل سؤال را اندكى كاهش دهيم . روند درس ما همان نظام صدها ساله و دستنخورده بود . زيد عمرو را زد . كتكخورده عمرو بود . او مىزند ، من مىزنم ، تو مىزنى مردها مىزنند . زنها مردها را مىزنند كتكخورده شوهرها هستند . شوهرها بچهها را مىزنند ! عجب بزن بزنى ! ! يادگيرى علم صرف و نحو عربى ، دستكم ده سال وقت مىخواست . هنوز از بهار جوانى برى نخورده و از تحصيل علم بهرهء چندانى نبرده بودم كه سايهء پدر بر سر نماند . ميراثى كه از او ماند نام نيك بسيار و خواستهء بسيار ناچيز و مادرى پير و سه بچهء قدونيمقد كه بايستى با فقر مدقع دست به گريبان مبارزه كنم و نانآور خانه باشم . حاصل تحصيل يا تحصيل حاصل تنها اين بود كه از مطالعهء برخى كتابهاى آسان درصدى را بفهمم . در ايّام گرما در صحرا بيل و افشون بر كتف و در هنگام سرما ، چوب چوبدارى در دست روز را به