أبو علي سينا ( مترجم : عبد الرحمن شرفكندى " هه ژار " )

مقدمه و فهرست 6

قانون ( فارسى )

- مىخواهيم خود را معرفى كنى . كه هستى ؟ از كجائى ؟ حتى بعضى درجات سن و سال را خواسته‌اند . - عربى را كجا ياد گرفتى ؟ چرا نام داروها را به ترتيب حروف ابجد نوشته‌اى ؟ چرا كلمهء « استعمال كنند » را كه براى ما مجهول است نوشته‌اى و توضيح نداده‌اى كه دارو خوردنى يا بر پوست گذاردنى يا پاشيدنى و ماليدنى است ؟ - چرا بعد از هزار سال تو به فكر ترجمهء اين اثر ارزشمند شيخ الرئيس افتادى ؟ چرا گذشتگان فاضل و آنهايى كه هنوز در راه زندگى قدم مىزنند اين كار را انجام نداده‌اند ؟ بسيار و بسيار از چون‌وچراهاى ديگر زنجيروار دنبال هم را گرفته و به قول عرب و هلمّ جرّا . در شرع اسلام سلام سنت است و پاسخ واجب . بايستى خوانندگان محترم را پاسخ گويم . اگر پاسخ را طول و تفصيل كافى مىدادم علاوه بر اينكه مايهء ملال پرسشگران مىشد ، مثنوى هفتاد من كاغذ مىخواست . و از آنجا كه گدار تنگ و به اصطلاح قافيه لنگ است ، ناگزير مختصرى از مطول را به حضور عرضه مىدارم و از به درد آوردن سرتان پوزش مىخواهم . كرد گويد : اگر قفيزى نيست مويزى هست . يا بنا بر مثل فارسى مشتى نمونهء خروارى است . آنچه بر من مىرود گر بر شتر رفتى ز غم * مىزدندى كافران در جنت المأوى قدم در اواخر بهار سال يكهزار و سيصد شمسى براى اولين‌بار قدم بر اين دنياى ماتمكده گذاشتم . هنوز كودكى بيش نبودم كه پدر از ترس كلاه‌گذارى پهلوى پيشين از مهاباد به دهكدهء دورافتاده‌اى در اطراف بوكان كوچ كرد . در منطقه اولين دبستانى كه زير اشراف دولت باشد از ده ما فرسنگها دور بود كه بجز ارباب بچگان متمكن ، ديگران ياراى رفتن به مدرسه را نداشتند . براى آنها سواد و خواندن چيزى ثانوى و تفنّنى بود ، و تازه درصورتىكه نزديك هم مىبود پدر آن را كفركده مىدانست و پسر را نمىفرستاد . طبقهء ما روستائيان كه تا بيخ دندان مستضعف و بىبضاعت بودند ، كلمهء كتاب را افسانه‌اى تلقى مىكردند ، و خواندن و سواد را اسم بىمسمى همچون طير عنقا و شهر جابلقا و به قول شاعر كرد ( شيخ رضا تالبانى ) پلو خانقاه به حساب مىآوردند . اما خوشبختانه خانوادهء ما حالتى استثنائى داشت ؛ پدر روحانى بود و در علوم عربى مهارت به‌سزا داشت . از دسترنج خود مىزيست و كشاورزى را پيشه كرده بود . به مفاد مثل عرب : جوجه غاز بايد شنا ياد بگيرد ، پدر پسرانش را درس مىداد كه ما هم روحانى شويم . شمّه‌اى از مبادى عربى را پيش پدر آموختم ، سپس مرا روانهء مدارس دينى - كه در مساجد بود - كرد . آن زمان معمولا در فاصلهء يك‌روزه يا چندروزه راه ، در مسجد يكى از دهات نسبتا پرجمعيت گاهى چند نفر طلبه سرگرم تحصيل مىشدند . طلبه را در زبان كردى « فقى » مىگويند ؛ من هم فقى شدم . زينهار نپندارى كه مدارس مساجد كردستان تحت اشراف دولت و با بودجهء معيّن اداره