أبو علي سينا ( مترجم : عبد الرحمن شرفكندى " هه ژار " )

172

قانون ( فارسى )

اگر در يك نيمه رستنگاه نخاع باشد ، باز آن طرف از بدن - به جز رخسار - فلج مىشود . اگر پايين‌تر از رستنگاه نخاع باشد ، يا در طرفى از بدن رخ دهد ، هر عصبى كه منشأش از آن آسيب ديده است سست و فالج مىشود . اين فالج از نخاع نيست بلكه از عصبى است كه تأثير بر اعصاب تابع خود گذاشته است . اگر فالج در قسمت اكثر عصب يا در نيمهء آن يا در قسمتى از آن پيدا شود ، هر عصبى كه در حركت كردن تابع آن است از منشأ آسيب‌ديده متأثر مىشود ، اگرچه آسيب منشأ به سبب ماده يا از بين رفتن تك عصب يا ورم ، متأثر و فلج شده باشد . گاهى فالج نتيجهء بحران قولنج است ، كه در اين حالت اكثرا حس از بين نمىرود ، زيرا مادهء سبب قولنج ، در اعصاب حركتى است نه در اعصاب حسى . پيشينيان حكايت كرده‌اند كه سالى بيمارى قولنج ، بسيارى از مردم را مبتلا كرد . اكثر مبتلايان را كشت ؛ كسانى كه نجات يافتند فلج شدند . تو گويى طبيعت ماده‌اى را كه به روده‌ها مىآمد بيرون راند و در خارجش جا داد . و از اين غليظتر بوده كه به وسيلهء عرق بزدايد ، خود را در اعصاب جاى داده و فالج را به وجود آورده است . در حال تبديل شدن قولنج به فالج اكثرا حس سالم است . بحران بعضى از بيماريهاى سخت غير قولنج نيز گاهى سبب فالج مىشوند كه مادهء بيمارى به اعصاب نفوذ مىكند و اين در صورتى است كه از سن زياد يا زبونى و ضعف ، طبيعت نتوانسته ماده را همه بيرون راند . بعد از به نهايت رسيدن بيمارى ، بقايايى از ماده در اطراف مغز مانده سبب سردرد و سنگينى سر شده ، آنگاه طبيعت براى دفعش فشار آورده ، نه اينكه به وسيلهء پاكسازى تمام آن را دفع كند ، سر به فالج و غيره كشيده است . اكثرا فلج در زمستان بسيار سرد روى دهد . و گاهى به سبب امتلاء در بهار پيدا شود . كسانى كه در مناطق جنوبى زندگى مىكنند ، در عمر پنجاه سالگى و قريب به پنجاه سالگى براى بيمارى فلج آمادگى دارند . زيرا مزاج مناطق جنوبى سر را مىآگند و مواد بيمارى از سر تراوش مىكند . نبض بيمار فلج سست و ضعيف و نامرتب است و هرگاه علت قوت را ضعيف كند نبض هم ضعيف و مشوش و گاهى نامرتب مىشود . بول بيمار اكثرا سفيد و گاهى بسيار قرمزرنگ است ، زيرا كبد از ضعفى كه دارد ياراى جدا كردن آبى از خونى را ندارد . يا از ضعيف شدن رگها كه ياراى جذب خون را از دست مىدهند يا از دردى است كه همراه با بيمارى است ، اگر بيمارى ديگرى در ميان باشد . گاهى رخ مىدهد كه نيمى از جسم فالج گر گرفته و تو گويى در آتش است و نيمى ديگر آن‌چنان سرد ، كه گويى برف است . نبض دو نيم جسم باهم فرق دارند ؛ نبض نيمهء سرد كه سردى سبب است نمىتپد و ممكن است چشم مربوط به نيمهء سرد ، تنگتر از چشم ديگر شود . اعضاى سست و فلج گرفته ، همانند بقيهء بدن نه كوچك مىشود نه لاغر و خوددارتر از آن است كه