أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

53

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

هيئتى و شكل دون شكلى چيزى را قبض نمايد و از جمله منافع آن يكى آن بود كه نفع آن مشترك بود با اعضاى ذى اجزا و اجزاى قدم و استخوانهاى او بيست و شش استخوان بود يكى كعب قدم باشد كه مفصل ساق به آن تمام مىشود دوم استخوان عقب بود كه آن عمل باشد در ثبات سوم استخوان زورقى باشد كه اخص به آن حاصل مىشود چهارم استخوان رسغ بود كه متصل مىشود به استخوان مشط و يكى ديگر از آنها استخوان مردى بود كه شكل او مسدس بود و موضوع باشد بجانب وحشى و بان حس ثبات از جانب بود بر زمين و پنج استخوان مشط بود او را و اما استخوان كعب در انسان تكعب آن بيشتر بود از ديگر حيوانات و گويا كه اين استخوان كعب شرف استخوانهاى قدم بود كه نافع بود قدم را در حركات همچنانكه عقب اشرف عظام رجل بود از براى نفع در ثبات و استخوان كعب موضوع بود ميان دو طرف از دو قصبهء ساق كه در هركدام از ان دو طرف نتوى باشد كه از دو نتو به او محتوى شده‌اند از چهار طرف يكى از جانب اعلى و ديگرى از قفا و دوئى ديگر از دو جانب يكى از طرف وحشى و ديگرى از جانب انسى و دو طرف كعب در دو فقره عقب داخل شده است دخول شده است دخول ركز همچون دندان در مسكن خود و استخوان كعب واسطه باشد ميان استخوان ساق و استخوان عقب چنان كه ازو حسن اتصال اين دو استخوان كعب پديد آمده است و وثق شود مفصل ميان كعب و ساق تا ايمن شوند از اضطراب در وقت حركت و قيام و اين استخوان كعب در وسط بود اگرچه بسبب اخمص گمان باشد كه ميل بجانب وحشى دارد و استخوان زورقى مربوط بود بكعب از طرف پيش بطريق ربط مفصل و زورقى ديگر متصل بود بكعب از جانب خلف و از جانب قدام متصل بود بسه استخوان از استخوانهاى رسغ و از جانب وحشى مربوط به استخوان نردى كه بعضى آن را استخوان به حال خود دانسته‌اند مفردا و بعضى آن را چهارم از استخوانهاى رسغ شمرده‌اند و اما استخوان عقب و آن استخوانى باشد صلب مستدير الشكل مائل بجانب خلف تا مقاومت كند مصاكات را و مصادمات و مضاربات و آفات وارده را از جانب خلف كه از حراست حواس غائب‌اند و اين استخوان عقب از جانب تحت كه ملاقات ارض مىكنند نرم و هموار باشد از براى تحسين ملاقات و استواى وطى و انطباق قدم بر مستقر خود در وقت قيام و آن را به مقدارى آفريدند عظيم تا آنكه او را استقلال بود بتجمل بدن و آن را مثلث آفريدند مائل به طول باندك وقتى از جانب طول تا منتهى شود و مضمحل گردد نزد اخمص بجانب وحشى تا او را تقعيرى بود از براى حدوث اخمص مستدرج مىشود و در دمث از جانب خلف بجانب وسط اما استخوانهاى رسغ و آن جمله استخوانى چنداند كه در موضع خود مخالف رسغ دست باشد چرا كه رسغ دست در دو صف بود و رسغ پا در يك صف باشد از جهت قلت استخوان پا به نسبت با استخوان دست از براى آنكه در دست احتياج به حركت بسيار بوده اشتمال بر ماخوذ زياده از حاجت يا از براى آنكه بيشتر منفعت در ثبات بود همچنانكه منفعت دست در حركت باشد و كثرت اجزا و مفاصل مضر باشد باستمساك و اشتمال بر آنچه پا بر ان قائم بود بسبب استرخاى كه او را حاصل شده و انفراجى كه او را بود بافراط اين دو صفت و همچنانكه عدم خلخله مضرت رساند به اين استرخا و انفراج از آنچه او را قوت مىشود از انبساط معتدل ملائم پس بدين سبب دانسته شد كه احتوا و اشتمال بسبب كثرت غدد و صغر مقدار وفق باشد و استقلال از براى آنچه او را عدد كمتر بود و مقدار اعظم انسب باشد و اوفق و اما مشط قدم و آن را از بيخ استخوان آفريدند از براى آنكه انگشتان قدم بيخ است تا بهر انگشتى استخوانى از مشط اتصال يابد به ترتيب وقتىكه عدد استخوانها مشط بيخ بود و اين جمله در يك صف باشد از جهت آنكه حاجت در آنها بوثاقت زياده شود كه بقبض و اشتمالى كه لائق باصابع باشد و هر استخوانى كه در اصابع رجل باشد چون عدد آن كنند چهار عدد بود چراكه جميع انگشتان پا را سه استخوان بود الا ابهام كه آن را دو استخوان باشد و يك استخوان مشط بجاى آن قائم شده است پس تمام استخوانهاى بدن دويست و چهل و هشت استخوان بود به غير از استخوان سمسمانيه و عظم لامى كه در حنجره بود جمله دوم از جمل خمسه از تعليم پنجم در تشريح عضلات و در ان سى فصل باشد فصل اول در كلام كلى در جمله اعصاب اما عضل و وتر و رباط جسامى چنداند كه نسبت ايشان يا دماغ باشد يا نخاع و در دماغ و نخاع زخامت غلظ نمىباشد بلكه جسم ايشان لطيف است پس آنچه فرع ايشان باشد هم در غايت لطافت باشد كه آن اعصاب‌اند و چون حركت بدن باعصاب