أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

35

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

و الا جزؤى از شريان يا وريد بعرض قطع كنند در غايت صفرا آن را شريان وريد نتوان گفتن از جهت آنكه بدان صورت نباشد و همچنين اگر از وتر جزء رباطى يا جزء عصبى جدا كنند بر هيچ كدام صادق نيايد آنكه آن وتر است الا مگر كه به وضع طبيعى او ازو قطع كنند چنان كه صورت اصلى در ان باقى باشد و همچنين بود حال اعضاى مركب در آنكه بر جزء واحد او اسم كل صادق نمىآيد چنان كه دانسته شد و اعضاى مركب را اعضاى آلى نيز مىگويند از جهت آنكه اين اعضا آلات نفس بود در تحريكات و اتمام افعال او و اول اعضاى مفرده استخوان باشد و آن عماد بدن و دعامه حركات بدنى باشد بعد از ان غضروف باشد و آن عضويست كه از استخوان نرم‌تر باشد و منعطف شود و از باقى اعضا صلب بود پس واسطه تواند بود ميان اعضاى صلب و اعضاى لين مثل تراكيب شراسيف پهلو با اضلاع كه واسطه شده‌اند اين شراسيف ميان حجاب و اضلاع و حجاب حاجز ميان آلات غذا كه معده و روده و جگر و سپرز و گردها بود و ميان آلات تنفس كه آن قلب و حجاب تا قلب و ريه از بخارات طبخ غذا در معده متاذى نشوند و درين تركيب اكثر شراسيف اضلاع نباشد كه آن غضروفى چندانند كه متصل‌اند بر سر استخوانهاى پهلو و حجاب حاجز به آن شراسيف متصل شده و مربوط است برباطات شرسوفى هرآينه حجاب از استخوان منخرق گردد و چون تركيب غضروف سر كتف با لحوم پشت كه در وقت حركت كتف از استخوان كتفى لحوم پشت را منخرق گردانند اگر غضروف نبود و ديگر فوائد كه بر وجود غضروف متفرع مىشود چون تعلق عضلات مثل عضله حنجره كه بغضروف حنجره مستند باشد و چون عضله مشيكه پلك از جانب بالا گير تعلق بغضروفى دارد كه در حوالى جفن در منبت اشعار چشم بود ديگر آنكه در ميان جميع مفاصل موجود است تا در وقت محاكه مترضض نشوند بعد از ان اعصاب يا دماغ بود يا نخاع و آن عضوى چندانند نرم سفيدرنگ ملائم كه صلب باشد در انقطاع و نرم باشد در انعطاف و به اين اعضاى حس و حركت بدن تمام مىشود زيرا كه البته اين دو فعل اعضايند از براى حس و احساس عصب دماغ و از براى حركت اعصاب نخاعى بعد از ان اوتار باشند و وتر اگرچه مركب است از عصب و رباط اما چون حس درك آن تركيب نمىكند داخل اعضاى مفرد شمرده‌اند و جاى او آن بود كه ذكر او را بعد از رباط كنند اما چون بحسب حاجت او مقدم باشد او را در پيش رباط مذكور ساخته‌اند و اوتار جسمى چندانند كه مشابه عصب‌اند و رباط در صورت و آن اطراف از عضلات مىرويد و ملاقى اعضاى متحرك مىگردد از براى تحريك آن عضو به آن طريق كه گاهى منجذب مىشود و عضو متحرك را منقبض مىسازد و آن بسبب تشنج عضل باشد و گاهى ديگر عضله مسترخى شود و وتر متمدد مىگردد و عضو متحرك منبسط مىشود و از جسم وتر را وقتى كه از مفصل دور مىشود بشظايا و محشو مىشود بلحم و آن را عضل مىگويند و چون از عضل بيرون شود و باز بمفاصل ازو ملحق گردد و به وضع بازگردد اما رباط و آن عضوى باشد شبيه بعصب در انعطاف و انقطاع و در لون و قوام غايتش كه در قوام غليظتر باشد از عصب و بعضى را رباط مىگويند مطلقا و بعضى از ان مسمى باسم عصب آنچه ممتد مىشود ازو بجانب عضله از براى حركت آن را رباط مىگويند و آنچه از مفصلى بمفصلى ديگر متصل شود با وجود آنكه آن را رباط مىگويند مسمى باسم عصب هم مىسازند تشبيه بعصب قوس در آنكه سخت مىكند دو چيز را با يكديگر و محكم مىسازد و اين عضو را كه رباط بود او را حس نباشد از جهت آنكه او را حركات عينيه باشد تا از ان متاذى نشوند و منفعت رباط معلوم شد در بحث وتر ديگر از اعضاى مفرده يكى شريان بود و آن عضوى باشد مجوف عصبى المراء و رباطى كه در داخل آن روح بسيار باشد و خون كمتر از خون آورده و او را هميشه حركتى باشد بر سبيل انقباض تارة و اخرى بر سبيل انبساط از براى ترويح حرارت غريزى و روح كه معدن ايشان دل باشد پس نسبت اين عضو هم دل خواهد بود و از براى دفع ابخر و دخانى به حركت انقباض متحرك باشد و از براى جذب نسيم و ترويح روح حيوانى به حركت انبساطى متحرك خواهند بود و فائده ديگر در حلق شريان بود كه روح حيوانى را بجميع اعضا متوزع مىگرداند تا اعضا را ازو حيات پديد شود و بواسطه حيوة استعداد قبول حس و حركت در ايشان يعنى انسان بلكه حيوان پديد آيد ديگر از اعضاى مفرده يكى ديگر آورده باشد و اين آورده عضوى چندانند مثل شرائين در خلقت غايتش آنكه خلقت آورده اگرچه مجوف بود وعاى خون باشد و كار او توزيع غذا باشد در بدن از براى مدد روح حيوانى و ليكن آورده يكتو بود و خلقت شرائين دوتو از براى آنكه شرائين