أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

173

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

غير منتنه كه تناول بسيار شده باشد و يا حرارتى بود قويه كه در مزاج بود و در آن هضم نبود و اما براز زبدى يا دلالت مىكند بر آن زبد غليانى كه از شدت حرارت شده باشد يا مخالطت آن با ريحى كثيرت الحركت و اما براز يابس دليل بود بر تعب بسيار و تحلل رطوبات يا بر كثرت درور بول يا بر حرارت ناريه قويه يا بر يبس اغذيه يا بر طول لبث در امعا بر وجهى كه وصف كرده شود در باب خودش كه مبحث قولنج بود و هرگاه كه مخالط يابس صلب شود رطوبتى دلالت مىكند كه يبس آن بواسطه طول احتباس بود در رطوباتى كه مانع خروج او بوده‌اند و عدم مراد لاذع كه معجل دفع بود و هرگاه كه نباشد طول احتباس و علامات رطوبات در امعا بدانكه سبب در ان رطوبت امعا بود پس سبب در ان انصباب فضله صديدى باشد كه لاذع بود و منصب شود از كبد بحوالى آن و سبب لذع آن مهلت ندهد كه مخلوط شود و گاهى استدلال بلون براز كنند و لون براز طبيعى نارى بود و خفيف الناريت باشد و اگر از ان مرتبه اشتداد كند دليل بود بر كثرت مرارت و دليل يرقان بود و اگر حرارت آن ناقص بود دليل بود بر فجاجت و عدم نضج و اگر سفيد بود بسيار بود كه بياض آن بسبب سده بود در مجراى مراره و آن دليل بود بر حدوث يرقان و اگر با بياض قبحى بود و آن را ريحى باشد مثل رايحه مده دليل بود بر انفجار دبيله و بسيارى بود كه صحيح‌مزاج كه آن را رياضتى نبود و بر فاميت گذارند چيزى مثل صديد و مده ازو دفع شود و اين دفعها سبب تنقيه بدن او بود از فضولى كه بواسطه افراط لوندى و لبده باشد و استفراغى بود محمود از براى او كه زائل شود به آن ترهل او حادث شده باشد از براى رياضت همچنانكه گفته شد ديگر بدانكه لون نارى وقتى كه مفرط بود از براز دلالت كند در منتهى امراض بر نضج و بسيار بود كه دلالت كند بر رداءت نضج و دلائل سواد براز مثل دلائل سواد بول بود كه گاهى دلالت كند بر احتراق شديد و گاهى يا بر نضج مرض سوداوى يا بر تناول صانعى يا بر شرب شراب اسود و يا شرابى كه مستفرغ سودا باشد يا از آنچه سبب تناول صابغ بود گاهى ردى باشد و آنچه از استفراغ سودا بود دليل براز از لون او بود يا از حموضت و عفوصت آن و غليان زمين كه دليل رداءت آن بود اين قسم خواه براز بود و خواه قى باشد و از جمله خواص آن آن بود كه آن را بر آفتى بود و آنچه سوداوى صرف بود قاتل باشد در اكثر امر بسبب خروج آن كه دليل بر هلاك بود و اما كيموس سياه بسيار بود كه سبب نفع شود خروج آن و سببش آن بود كه اگر سوداى اصلى از بدن مستفرغ شود دليل بود بر آنكه نهايت احتراق در بدن واقع شده باشد و رطوبات بدن بتمامه فانى شده باشد و اما براز اخضر دلالت مىكند بر انطفاء غريزى و براز و همچنين بود و گاه بود كه استدلال كنند از هيئت براز در ضمور و اشفاخ كه آنچه منتفخ بود مثل زبد بقر دلالت كند بر ريح و گاهى استدلال كنند از وقت آنكه براز اگر زود دفع شود با تقدم عادت دليل رداءت حال بود و كثرت براز با ضعف قوت ماسكه و اگر دير خارج شود دليل بود بر ضعف هاضمه و برودت امعا و كثرت رطوبت و صداى آن دليل كثرت رطوبت رياح بود و اما الوان منكر مختلفه ردى مىباشد و ذكر آنچه در كتاب جزوى بود استيفاء اين مبحث كرده باشد و اما افضل براز برازى بود كه مجتمع بود و متشابه الاجزاء بود و شديد الاختلاط بود با مائيت آنچه از ان يابس بود و آنچه قوام آن مثل قوام عسل بود و آن سهل الخروج بود و در ان لذعى نبود و لون آن مائل بصفرت بود و غير شديد الصفرت بود و غير شديد النتن بود و بىبو هم نبود و با آن بقابق و قراقر نبود و بىزبديت بود و آنچه خروج آن در وقت معتاد بود به مقدار قرب ماكول در كميت دليل باشد بر فضيلت ديگر بدانكه هر استواى براز محمود نبود و هر ملاست هم نيكو نبود و بسيار بود كه نضج بالغ بود و متشابه بود و در هر جزو و بسيار بود كه از احتراق بود و ذوبان كه متشابه بود و اين هنگام از شر علامات بود ديگر بدانكه براز معتدل القوام كه مائل برقت بود و گاهى محمود بود اگر در ان قراقر نباشد و رياح نبود و منقطع الخروج نبود كه اندك‌اندك آيد و الا جائز بود كه اندفاع آن بسبب صديدى بود كه مخالط و مرعج بود پس اخص بود بكلام جزوى و همچنين بود كه در كلام جزوى شرح و بسط آن توان دانستن خواه امر براز بود و خواه امر بول بود فن سوم در حفظ صحت و آن فصلى بود و پنج تعليم اما فصل مفرد از فن سوم از فنون اربعه كليات اين فن در سبب صحت بود و سبب مرض و ضرورت موت تا دانسته شود آنكه