أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

162

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

كه بازداند غش را از بول مثل بول ديگر از حيوانات از گاو و گوسفند و از شراب و آب بستان و آن روز و آب باديان و ديگر امراق و امثال اينها كه با بول فى الجمله آن را مشابهتى باشد پس بايد كه نظر كند در ان از موضعى قريب قوام و صفاى آن را دريابد باز بفرمايد تا آن را دور تر سازند پس نظر كند كه در آن دورى در صفاى آن افزود چيزى يا در كدورت آن افزود پس اگر آن را از مرتبه اول صاف‌تر ديد بداند كه آن بول انسان بود و اگر از مرتبهء اول غليظتر ديد يا در كدورت افزود بداند كه چيزى مغشوش بود پس بعد از آنكه مشخص شد برو كه آن بول انسان بود و در قارورهء صاف لون بعد از سكون و صئون از مغيرات از برد مجمد و حر مذيب و شمس محرك و ريح مكدر بر آن نظر كند در روشنى اما چنان كه از شعاع آفتاب دور بود و شعاع در ان نتابد و از شعاع پوشيده بود پس اين هنگام حكم توان كردن باعراضى كه در ان واقع شده باشد و بدانكه دلالت اولى آن بول بر حال كبد بود و مجارى بول بعد از ان بواسطه كبد عروق و بعد از ان بواسطه عروقى بديگر اعضا و امراض آن اعضا و اول دلائل آن دلالت بر احوال كبد بود خاصه كه بر محدب كبد دلائل ديگر كه دلالت مىكند بر احوال بول هفت دليل بود يعنى هفت جنس باشد از دلائل همچنانكه استدلال كنند اولا از لون آن دوم قوام آن سوم جنس صفا و كدورت آن چهارم جنس رسوب آن پنجم جنس مقدار آن در قلت و كثرت ششم جنس رايحه آن هفتم جنس زبد آن و بعضى از مردمان داخل كرده‌اند درين اجناس جنس ملموس و جنس طعم را و بعضى آن را اسقاط كرده‌اند از جهت شناعت مباشرت به آن و از ديگر اجناس مثل جنس رايحه احساس بطعوم آن توان كردن و از لون آن لمس آن هم معلوم مىشود و مراد از لون آن بود كه بصر احساس از ان الوان از سواد و بياض و حمرت و صفرت كنند و مراد از جنس قوام حالتى باشد در غلظ و رقت و مراد از جنس صفا و كدورت حالتى بود در سهوله نفوذ بصر در ان و عسر نفوذ در ان و فرق ميان جنس صفا و كدورت و جنس قوام آن بود كه غليظ گاهى صافى بود مثل سفيده تخم‌مرغ و سريشم ماهى كه آن را در آب گداخته كنند و مانند زيت و گاه بود كه رقيق القوام كدر باشد مثل آبى كه كدر باشد كه آن در غايت رقت بود و سبب كدورت مخالطه اجزاى غربيت اللون ادكن بود يا بلون بود بلونى ديگر كه محسوس نبود و تميز منع مىكند اشفاف را و احساس نمىكند بانفراده و رسوب جدا مىشود از مائيت بحس و جدا مىشود بلون از مائيت بانكه لون فاش مىشود در جوهر رطوبت و مخالطه او كه بسيار بود فصل دوم از دلائل بول در الوان بول بدانكه الوان بول را طبقات بود و از آن جمله طبقه صفرت بود و آن را چند مرتبه باشند يكى تبنى بعد از ان مرتبه اشقر ديگر مرتبه اصفر ديگر مرتبه نارنجى كه نزديك بود بنارى ديگر مرتبه نارى ديگر مرتبه زعفرانى كه شبيه بود بريشهء زعفران و آن لونى بود زرد شبع به آن اشباع زعفران كه شبيه بود بريشهء زعفران و آن لونى بود كه آن را لون احمر ناصع گويند و بعد آن ترجى لون زعفرانى بود كه آن را احمر ناصع گويند تمامه دلائل حرارت بود بحسب مراتبه كه مرتبه‌مرتبه بالا مىرود و در حرارت مىافزايد و گاه بود كه موجب حمرت شود حركات شديده و اوجاع و قطع آن از مشروب و بعد از طبقه صفرت حمرت بود و طبقات آن و مراتب آن كه اول از ان اصهب بود بعد از ان احمر و ردى بعد از ان احمر قالى بعد از ان احمر افيم و اين جمله دلائل حرارت باشد و غلبه خون و هرگاه كه اين الوان مائل بود بزعفرانى درين وقت غالب به دو مره صفرا بود و هرگاه كه مائل بود باقيم در آن وقت خون غالب بود و دليل نارى بر حرارت زياده بود از دليل لون اقيم از جهت آنكه نارى مدلول مره صفرا بود و اقيم مدلول دم و صفرا اسخن بود از دم و در امراض حاره لون بول مائل بود بزعفرانى و نارى و اگر در ميان آن رقتى بود دلالت كند بر خيالى كه واقع شود از نضج و آنكه ابتداء نضج بود و ليكن نضج ظاهر نشده باشد در قوام آن و هرگاه كه صفرت اشتداد كند به حد ناريه و بنهايت آن پس حرارت امعان كرده بود دراز باد مانند شعر زعفران و چون در صفا افزايد دليل بود در نقصان و گاه بود در امراض حاره دموى بول مثل خون بود از غير آنكه باشد در ان بول از علامات انفتاح عروق و اين هنگام دلالت مىكند بر امتلاء كه از خون واقع شده باشد و اگر ازين بول الدم دم اندك‌اندك آيد و با آن بوى نتن بود دليل باشد بر آنكه مريض در خطر باشد و اگر بول بسيار بود دليل خير باشد در تپهاى گرم تيز و در تپهاى مختلطه از جهت آنكه درين صورت بسيار بود كه اين حالت دليل بحران بود با نفس بحران و خلاصى از مرض باشد مگر آنكه در اول بول بول رقيق آيد پيش از وقت بحران كه درين صورت دليل نكس بود و همچنين بود حال وقتى كه بعد از بحران