أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
7
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
براى آنكه در آن راه نفوذ غذا باشد بعصبى كه در جرم آن مفروش است و فوت ذائقه در ان باشد تا ادراك طعم آن ذى الطعم تواند كردن و در گرو آن غشائى مغشى شده است كه حفظ هيئت و شكل آن تواند نمودن و فعل او ادارهء لقمه باشد در دهان و تقليب آن از جانبى بجانبى ديگر و تكلم نمودن بحروف و كلمات و در اصل آن دو غده باشد كه سكب لعاب در ان شود از براى غرضى كه گفته شد و لب مخلوق است از لحمى كه در ان اعضا باشد و عضلات و شرائين و آورده و فائده آن ستر دهن باشد و حجاب دندان و حفظ لعاب وامدار تكلّم مرئ آن جسمى باشد لحمى كه در ان از الياف اعصاب بسيار باشد و از دو طبقه مخلوق شده است از براى استحكام كه چون ممر غذا و آب باشد و ابتداى آن دهان و انتهاى آن فم معده باشد بتدريج فراخ مىشود و حاموره از فراخى آن باشد تا جائى كه بمعاى اثناعشرى اتصال پيدا كند و آخر معده برابر ناف باشد به چهار انگشت از ان ارفع و معده را دو طبقه باشد يكى عصبانى از داخل آن دوم كمانى از خارج آن تا بطبقه داخلى احساس به غذا كند و صلاح و فساد آن و بطبقه بيرونى و از هضم يابد و به شكل كدوى باشد و در ان غذا هضم شود بكيلوس و داخل آن خمل وارد از براى نگهداشتن غذا و چون غذا از معده بكبد متجوز شود فضلهء آن برودها رود و رودها شش عدد دارد آنچه متصل باشد به معده آن را اثنا عشريه گويند يعنى محاذى دوازده انگشت صاحب خودش كه هم منضم شده باشد و جرم جمله عصبانى باشد و سه از آنها دقاق باشد اول اثنى عشريه دوم صايم كه ميان آن هميشه خالى باشد همچنانكه روزهدار به سبب ماساريقا و دفع صفرا از زهره كه به آن منصب مىگردد تا آن را غسل كند از فضول غذائى سوم از آنها دقاق باشد و آن دو را نام پديد شود و اين را كه نام نبود بنام نوع خودش كردند و سه روده ديگر از آنها غلاظ باشد يكى اعور كه يك راه دارد از مدخل و مخرج هر دو دوم قولون كه موضع قولنج باشد در اكثر احوال سوّم مستقيم كه تا فضله از آن به سهولت دفع شود و اين سه روده اوسع باشد از امعاى عليا تا فضله در اين بسيار جمع شود و بعد از پرى آن طبيعت تقاضاى دفع كند همچنانكه مثانه را فراخ آفريدند تا آنكه پيشاب آنجا بسيار جمع شود و الا اگر چنين نمىبودى لحظه به لحظه حاجت مىبودى به اراقت و اجابت و طبقات امعا دو باشد و ليف آنها سه يكى به طول از براى جذب و ديگرى به عرض از براى دفع و ديگرى توريب از براى امساك و در حقيقت اكثر مجارى بدين منوال باشد اما ثرب و آن عضوى است عصبانى مولف از دو طبقه رقيق و در آن شرائين و آورده و اعصاب باشند كه از رقيق دم به آن مترشح گردد از دسم آن و در آن شحم بسيار متكون گردد و مدد تسخين معده شود و هضم آن و انعقاد شحم در ان بواسطهء برودت محل باشد كه عضو عصبانى باشد اما گرده و آن عضوى است كه مولف شده است از لحم غليظ و در آن عروق و شرائين بسيار باشد و به شكل نيمهء دائره باشد و گردهء جانب راست اعلا باشد از جانب چپ و نتوانستند كه در يك جانب او را گذارند از جهت ثقل آن در ان يك طرف و رگ از كبد به دو مىرود تا مائيت به او ببرد و گرده از ان مائيت با دم غذا خورد و مائيت را خالص كرده بمثانه فرستد و غشاى حساس بر او محيط شده تا بدان سبب احساس بامور موذيه تواند كردن و آن را رباطات قويه به پشت بستهاند و خود در غشائ خود محفوظ باشد اما طحال و آن عضوى باشد لحمانى به شكل زبانى و محل او جانب ايسر است و محدب او مماس اضلاع خلف است و او در برابر جگر واقع شده است كه اگر او نمىبودى به دو گرده حاجت نمىشد و الا بائستى كه هر دو يك جانب بودندى كه مقابل كبد است و آن هنگام تكرار در آلة شدنى و آن دور است از عدالت و در جانب راست كه جگر باشد هم نمىتوانستند بود كه موجب ثقل مىشد از آن جانب و اگرچه يكى هم از طرف راست و اگر از طرف چپ باشد هر دو بواسطه سپرز ثقل پديد مىشود پس همچنانكه جگر در جانب راست بود و گرده بهر دو جانب صحيح افتاده و از سپرز رگى طالع شده است و بمعده متصل گشته تا سودا بمعده ريزد و در وقت ضرورت غذا و او مفرغه سودا باشد و خزانه آن كه مدار اشتها كه شهوت طعام است به او باشد مراره كه زهره باشد عضويست بمثال كيسه عصبانى المرائى و رباطى الجوهر و جاى او در سطح مقعر كبد باشد و از كبد رگى به او متصل باشد كه صفرا از جگر به آنجا منصب مىگردد و از او دو رگ طالع شده است يكى بمعاى صايم متصل باشد