أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

128

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

فصل هفدهم در اسباب قرحه كه آن سه قسم باشد يكى ورمى كه منفجر گردد دوم جراحتى كه متاكل و منفتح شود سوم ثبورى كه متاكل گردد فصل هشتدهم در اسباب ورم در اسباب ورم بعضى از ماده باشند و بعضى از هيئت عضو اما آنچه حاصل مىشود از ماده و امتلاء خلط آن از مواد باشد كه مذكور شد در باب مواد و آنچه حادث مىشود از باب هيئت اعضا بود مثل قوت عضو واقع ضعف عضو قابل و تهيؤ آن بواسطه قبول فضول يا بواسطهء طبيعت جوهر عضو كه همچنين مخلوق شده باشد تا مدفع فضول اعضاء رئيسه باشد مثل جلد يا سبب تخلخل آن چنان كه تخم غددى كه در معاطف ثلاثه باشد از خلف الاذنين از عنق مر دماغ را و ابط كه زير بغل بود از براى دل و اربيه كه بيخ ران باشد از براى مفرغ كبد يا سبب اتساع طريق باشد كه ماده به آن عضو رود و ضيق طريق ازو يا بسبب وضع عضو بود كه نخست واقع شده باشد يا بسبب صغر عضو بود از آنچه به او منصب مىشود اما مادهء غذاى بسبب وقتىكه در ان عضو يا بسبب ورم ضربت باشد كه ماده در ان عضو محتقن گردد يا سبب آن فقدان محلل بود كه از رياضتى كه موجب تحليل ماده بود چيزى واقع نشود يا بسبب ورم حرارتى باشد جذاب كه ماده را بعضو كنند و اين حرارت طبيعى باشد همچنانكه در گوشت بود يا مستفاد بود و احداث آن وجعى كرده باشد يا حركتى عنيف يا چيزى از مسخنات و شكستن مثل استخوان و غضاريف و اربطه كه محدث ورم مىباشند ازين اسباب مذكوره مثل رض و ضغطه يا در عضو واقع شود يا سبب تمددى باشد كه بسبب جبر مكسور ان عظم و استخوان هم ورم مىكند همچنانكه دندان ورم كند و قبول نمو كند از غذا و همچنين قبول ابتلال كند و قبول عفونت هم كند پس قبول ورم هم كند فصل نوزدهم در اسباب وجع مطلق اسباب وجع آن باشد كه بدانند كه وجع يكى از احوال غير طبيعى باشد كه عارض بدن انسان مىشود و اسباب كلى آن و تعريف آن چنان بود كه بدانند كه وجع احساس بمنافى بود از ان حيثيت كه منافى بود و اسباب آن منحصر بود در دو جنس تغير مزاج دفعتا دوم جنس تفرق اتصال و تغير مزاج را سوء المزاج مختلف گويند و آن چنان بود كه هر عضو را مزاجى باشد كه به آن مزاج صحيح و سالم بود و آن مزاج در ان عضو متمكن باشد بعد از ان عارض شود آن عضو را مزاجى كه نسبت به آن غريب بود و ضد آن باشد چنان كه ازو اسخن شود يا ابرد شود يا در رطوبت و يبوست و او را ازاين‌جهت متغير گرداند و قوت حساسه احساس كند كه بان مزاج غريب و از ان متالم گردد و مضطرب شود از براى قوت مزاج اصلى و الم كه در ان بود كه الم احساس بمنافى بود ازاين‌جهت كه آن منافى منافى باشد و اما سوء المزاج متفق آن را المى نباشد و احساس بمنافى از ان نمىشود همچنانكه از مزاج روى و در سوء المزاج مستوى آن مزاج روى متمكن شده است چنان كه مزاج اصلى او را باطل كرده است و چنان شده كه گويا مزاج اصلى او شده باشد و اين مزاج موجع موجع نبود از جهت آنكه ازو احساس بمنافى نمىشود از جهت آنكه حس منفعل مىشود از محسوس كه او را متغير گرداند و چيزى كه آن متمكن شده باشد از باب مزاج در عضوى مغير مزاج آن عضو نبود پس حس ازو متاثر نگردد و از ان وجع پديد نيايد و ازينجهت باشد كه حرارت دق با وجود زيادتى او هر حمى يوم و حمى غب و امثال اينها احساس بالتهاب و حرارت نمىكند مثل كسانى كه ايشان را تپ يومى بود يا تپ غبى از التهاب و از حرارت بسبب استقرار و استحكام تپ دق در اعضا و سوء المزاج متفق در عضو متمكن بود و بتدريج حادث شده است و در حالت صحت مثالى توان يافت كه نزديك بود بفهم و آن‌چنان بود كه كسى در زمستان بيك دفعه در حمام درآيد به آب گرم يا آب نيم‌گرم او را از ان آب اقشعرار و اشمئزاز و رميدن از ان حادث شود و از ان متاذى گردد از جهت آنكه كيفيت بدن او از ان دو بود و مضاد بود او را بعد از ان الفت گيرد با آن و از ان لذت يابد همچنانكه كسى كه بتدريج بحمام رود يا از حالت برودت به حالت حرارت رود بتدريج بعد از آنكه ساعتى در حمام نشيند گاه بود كه بدن او از ان آب گرم‌تر شود پس وقتى كه همان آب اولى به او بريزند پناه همچنان اقشعرار شود او را يا آنكه به نسبت به او از بدن او سردتر شده باشد پس چون قاعده دانسته شد بدانكه يكى از دو جنس الم سوء المزاج مختلف بود و سوء المزاج مختلف اگر در كيفيت حرارت و برودت بود بالذات سبب وجع باشند از جهت آنكه كيفيت حرارت و برودت كيفيت فاعله باشند و كيفيت رطوبت و يبوست منفعله و بالعرض بسبب تفرق اتصال سبب باشند و اما رطوبت مولم نبود اصلا از جهت آنكه قوام رطب از قوام يابس كمتر بود و با وجود آنكه يابس هم بالعرض موثر بود