أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
116
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
حاصل شود وقتى كه جزء بدن شود بدن را از آنكه باشد سردتر كند و اما آنچه به صورت نوعى عمل كند آن باشد كه در بدن احداث قوتى كند چون فادزهر يا احداث ضعفى كند چون جوزماثل و امثال آن پس آنچه جزء بدن شود آن را غذا گويند و آن بعنصر و جسم عمل كند و آنچه بكيفيت عمل كند و جزء بدن شود آن را دوا گويند و آنچه بخاصيت عمل مىكند آن بود كه از ان مراد نه جزئيت بود و نه تغذيت و نه گرمى و نه سردى بلكه دفع مضرتى چون ترياق يا جلب منفعتى چون فادزهر و اين را ذو الخاصيت هم گويند اما ذو الخاصيت موافق مثل عود الصليب كه صرع را بر طرف مىكند بخاصيتى كه در او بود و اما مخالف بود مثل يبس و اين مضرت يا خاص بود چنان كه در يبس كه مضرت آن در بدن انسان بود و پس چراكه بعضى از حيوانات از ان غذا مىسازند مثل فارت التييس يا مضرت آن عام بود چنان كه سم افاعى و اين خاصيت نه در جوهر عناصر بود كه جسم او باشد و نه در كيفيتى كه در ماكول و مشروب بود و نه مزاجى كه از ان كيفيت پديد شده است ديگر بدانكه هرگاه كه طبيب چيزى را گويد كه گرم است يا سرد است خواه آن چيز متناول بود و خواه ملطوخ بود مراد او از ان گرم و سرد آن باشد كه در او قوتى باشد كه بالآخر اين فصل صادر گردد نه آنكه بالفعل گرم و نه آنكه بالفعل سرد بود يعنى در ان قوتى باشد كه بعد از آنكه از حرارت غريزى بدن منفعل شود آن فعل ازو در بدن ظاهر شود و اين فعل را در اول قوت گويند بمعنى ملكه نه بمعنى حال چنان كه كاتب را كاتب بالقوه گويند در وقتى كه تارك كتابت بود و اين قوت را سه مرتبه بود يكى آنكه بمحض ملاقات اثر كند مثل سم افعى دوم آنكه بعد از فعل حرارت اثر كند و اين دو قسم بود يكى آنكه سم مطلق بود مثل يبس دوم آنكه دواى باشد سمى مثل افيون و افريبون و بلادر و محموده و جوزمائل و جبلهنك و خربق سياه و امثال اينها و اما مراتب كيفيت و آن چهار بود و هريك از ان فعلها را درجه گويند و تجربه در ان چنان بود كه آنچه عمل مىكند در بدن آدمى بكيفيت چون مقدارى از ان كه متعارف بود و مترتب آن تواند بود وارد بدن شود و ميان آن دارد و حرارت بدن فعل و انفعال شود اگر بدن معتدل از ان متاثر نشود آن را دواء معتدل گويند و اگر اثر كند يا اثر آن محسوس خواهد شد يا نخواهد شد مگر بتكرار و تكثير پس آنچه اثر آن ظاهر نشود آن دوا در درجه اول بود و آنچه فعل او اثر بود اگر اثر آن را ضرر نبود آن دوا در درجه دوم خواهد بود و اگر آن را ضرر باشد اگر ضرر آن قاتل نبود آن دوا در درجه سوم باشد و اگر اثر آن در بدن قتل آكل بود آن دوا در درجه چهارم باشد و آن را دواء سمى گويند و اسم او گاهى قاتل بود طريق ديگر آنچه وارد بدن شود و ميان آن و حرارت بدن فعل و انفعال شود يا آنست كه از بدن متغير مىشود و بدن را متغير نمىسازد و يا متغير مىشود از بدن و بدن را هم متغير مىسازد يا آنكه از بدن متغير نمىشود و بدن را متغير مىگرداند و اما آنچه از بدن متغير مىشود و بدن را متغير نمىگرداند تغيرى معتد به يا آن بود كه مشابه بدن مىشود يا مشابه بدن نشود اما آنچه مشابه بدن شود آن را غذا گويند و غذا مطلق بود اما آنچه مشابه بدن نشود آن را دواى معتدل گويند و اما آنچه از بدن متغير شود و بدن را متغير سازد و حال از دو بيرون نبود يا آن بود كه در آخر الامر فعل او باطل شود يا آنكه فعل او باطل نشود بلكه موجب فساد بدن شود اما قسم اول كه فعل او باطل شود از دو حال بيرون نبود يا آن بود كه مشابه بدن شود يا آنكه مشابه بدن نشود اما آنچه مشابه بدن شود در آخر الامر آن دوا غذاى او بود و آنچه مشابه بدن نشود آن را دواى مطلق گويند و قسم دوم كه نيز مفسد بدن بود آن را دواى سمى مىگويند و اما آنچه از بدن متغير نشود و بدن را متغير گرداند آن را سم مطلق گويند و مراد از آنكه از بدن متغير نشود آن نباشد كه از حرارت غريزى بدن گرم نشود بلكه تا از حرارت بدن متاثر نشود فعل نتواند كردن بلكه مراد از عدم تغير از بدن آن بود كه صورت نوعى طبيعى او بجاى خود باقى باشد تا به صورت نوعى كه فوق او در ان بود باقى باشد تا هميشه در ان اثر كند تا آنكه بدن را بفساد آورد اين فعل ازين نوع فعل صورت نوعى بود و فعل صورت نوعى آن باشد كه بمحض صورت باشد و پس بلكه كيفيت او صورت او را مدد مىكند چنان كه فعل سم افعى را حرارت او ممد بود يا آنكه روح را تحليل مىدهد و سم عقرب و شوكران برودت دارد و برودت او خاصيت او را مدد مىدهد در اجماد روح و هرچه در بدن وارد شود و فعل او در بدن طبيعى بود آخر امر او آن بود كه بدن را گرم كند اگرچه خود سرد بود مثل خس و قرع كه اين دو غذاى دواى تسخين مىكنند بسبب آنكه در بدن مستحيل خون مىشوند و مراد از استحاله اين تسخين نبود بلكه مراد آن باشد كه ازو كيفيتى صادر شود و نوع او باقى بود يا در دوائيت يا در غذائيت و اما در دواى غذاى آن بود كه مستحيل شود از بدن بجوهر بدن نه بكيفيت بدن ليكن در اول