يار محمد خان سهام الدوله / خاور بى بى شادلو
215
سفرنامه هاى سهام الدوله بجنوردى ( فارسى )
ناهار خورده تك و تنها در بالاخانهء كوچك منقل گذاشته نشستهام . سياحت آمد و رفت قلعه را مىكنم . حمام هم رو به رو [ ست ] . زنها دستهدسته مىروند و بيرون مىآيند . من هم خيال داشتم بروم ، چون اسباب در سر دست نبود امكان نشد . وقت غروب هوا بهم خورد ، باران آمد . شب را تا صبح باريد . در ساعت دو و نيم شام آوردند . از خانم را هم بردند . پنجشنبه 18 شوال امروز پنجشنبه هيجدهم بايد برويم « ده نمك » . راه پنج فرسخ است . صبح يك ساعت و نيم بعد از دسته برخاستم . نماز خوانده چائى آوردند . هوا ابر و سرد باران هم مىآمد لابد بار كردند . من در كالسكه نشسته رفتيم منزل خانم . بدخانهاى نبود . همان منزل بود كه در سفر كربلا خواهر سلطان خانم منزل كرده بود . صاحبخانه زن فربه و گندهاى است ، از فربهى گذشته ناخوش است . بيچاره نمىتواند حركت كند . يك دست عصا گرفته ، يك دست را هم بايد يك نفر كلفت بگيرد . يك كنيز سياه دارد . آشپز است . يكى را هم جهت شوهرش صيغه آورده . بيچاره زن و شوهر بىاولادند . اين صيغه را هم جهت اولاد آورده نشده است . حمام بزرگى در قلعه ساخته است . حسينيه و مسجد ساخته است . جهت مكّه گفت مسئله كردم گفتند نايب بگير . يك نفر نايب فرستادم . باز وصيّت كردم كه بعد از مردن يك حج بگيرند . به مهر السلطنه خيلى تعارف و عزّت كرده . شام عليحده ساخته بود . خيلى آدم نجيب است . دختر على يار خان قشلاقى است . شوهرش محمد خان است . خلاصه سه و نيم از دسته رفته سوار شديم . متصل باران مىآمد تا رسيديم دم قلعهء صفر على خان . پسرش آمد يك رأس قربانى آورد . تعارف كرد كه باران مىآيد اسباب زحمت است ، خوب نمىشود ، قلعه از خودشان است تشريف بياورند . گفتم خانه آباد چون بنه رفته است نمىشود بايد برويم . قربانى را هم گفتم دادند به قزاقهاى خانم . از آنجا به تاخت آمديم . بيچاره اسبها هلاك شدند . دو و نيم به غروب مانده رسيديم . منزل خانم بالاخانهء پنج درى شد . منزل ما در ميان قلعه است . خانهاى گرم و خوب است . الان كه يك ساعت به غروب مانده برف مىآيد . حياط كوچك است . به قدرى گل است كه نمىتوان