يار محمد خان سهام الدوله / خاور بى بى شادلو
209
سفرنامه هاى سهام الدوله بجنوردى ( فارسى )
جمعه 12 شوال امروز جمعه دوازدهم يوم حركت است . صبح زود برخاستم دو فنجان چاى خورده آمدم اوطاق دخترها . بعضى اسبابها كه مانده بود جمعآورى شد . مفرش و يخدانها را بردند . رفتم سر ناهار ، چه ناهار ، همه آه و ناله و گريه . هزار بار شكر كند آنكه نبود و نديد اين اوضاع را من كه به تنگ آمدهام . اين جور ادا و حالت را نديده و نشنيدهام . مخصوص عروس خانم . پدر ، مادر ، برادرها همه دور تا دورش گرفتهاند . « خروار خروار ناز است كه مىكشند . شتر به قطار بار است كه مىكشند » . سه به غروب مانده ، ما چادر كرده منتظر ، التماس مىكنم به خرج نمىرود . دم به دم ضعف مىكند ، غش مىكند . قوم و خويش دورش را گرفتهاند . در واقع تماشاى غريبى بود امّا بيچاره تركان دست به گردن من انداخته دو نفرى ده گريه كن ، التماس مىكند ، مىگويد دخيلم يا نرويد يا مرا هم با خود ببريد . بقدرى دلم مىسوزد كه حساب ندارد . بارى هرچه كردند خانم چادر نكرد . آخر آجودانباشى آمد التماس كرد نشد . پروين الدوله آمد گاه التماس و گاه تشر ، به خرج نرفت . وزير نظام آمد با هزار معركه يك ساعت به غروب مانده بيرون شديم . منزل حضرت شاه عبد العظيم است . هشت نفر خانم از قومهايشان تا شاه عبد العظيم مشايعت مىآيند . خانم پروين الدوله با مهر السلطنه با دو نفر ديگر به كالسكهء خودشان نشستند . من و عمهء وزير نظام با دو خانم ديگر در كالسكهء خودمان نشستيم . يك درشكه باز خانمها بودند . يك درشكه وزير نظام و آجودانباشى و سيف الله خان بودند . سيف السلطنه از همه پيشتر آمده بود . قرار گذاشتند كه ما با اجزاى خودمان برويم باغ حرمت الدوله . شما هم با اجزاى خودتان برويد همان باغ ملك كه در آمدن منزلتان بود منزل كنيد . آمديم . آنها كه با ما هم كالسكه بودند دم باغ حرمت الدوله پائين آمده رفتند . من هم آمدم منزل خودمان . يك ساعت از شب رفته بود منزل رسيديم . چون ديشب خيلى باران آمد امروز اگرچه آفتاب بوده اما خيلى سرد بود ، باد خنكى مىآمد . بخارى را آتش كردند . چادر برداشتم . چاى آوردند . سرم به شدت درد مىكرد . گريهكنان نشسته بودم . ديدم سيف الله خان داخل اوطاق شده گفت سركار فرمودند درشكه را ببر عمّه بىبى را حكما بيار . نشسته چائى خورديم . گفتم