هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
54
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
خوب تماشايى داشت . تا نيم ساعت كه كالسكهچى وعده كرده بود بيايد آنجا ، مشغول تماشا بوديم . بعد روانه شديم . جلو اين راه ، يك نفر زن پير اتاق چوبى كوچكى دارد [ و ] كارتپستال مىفروشد . آمد جلو و از كارتهايش آورد كه بخريد براى يادگارى ؛ ولى نمىدانست كه ما يك دينار همراه نداشتيم . چون از هتل كه بيرون آمديم ، قصد راه به اين دورى [ را ] نكرده بودم . خيالم اين بود [ كه ] مثل همه روزه ، كنار لارو گردش كرده ، راه به قدر كفايت بروم و برگردم . اتفاقا اينطور شد . عذر خواستيم كه نمىخواهيم ، ولى ضعيفه از حالت ما فهميد كه نگرانى داريم . گفت : چه مىخواهيد ؟ ما [ هم ] تفصيل را بيان كرديم . فرانسواز رفت بالاى سرازير [ تا ] ببيند كالسكهچى آمده [ است ] ؟ برگشت و خبر يأس داد . من به كلى نااميد شدم و نمىدانستم چه كنم ؛ چون آفتاب غروب كرده و هوا تاريك شده بود . ضعيفه اضطراب ما را ديد ، گفت : مىروم براى شما تلفن مىكنم ، كالسكه بياورند . و دويد به طرف جايى كه تلفن بود . لابد شده به او گفتيم : پول نداريم به تلفن بدهيم . دلش به حال ما سوخت . گفت : من هر قدر پول بخواهيد ، پول به شما مىدهم . چتر همراه من بود . گفتيم : دو فرانك بده ، چتر را گرو مىگذاريم . گرو قبول نكرده ، پول را مىخواست بدهد و مىدويد اينطرف ، آنطرف تلفن كند . ما از آمدن كالسكهچى مذكور مأيوس شديم . چون 10 دقيقه از نيم ساعت وعده گذشته بود و زن مستحفظ « 1 » رفت تلفن كند . از دور صداى كالسكه شنيديم . ديديم به طرف ما مىآيد . معلوم شد همان است كه وعده كرده بود . ضعيفه را صدا كرديم كه ديگر زحمت نكشد . برگشت و از رسيدن درشكه براى ما خوشحال شد . ما هم اظهار تشكر از محبتهاى او كرده ، سوار شده ، روانهء هتل شديم .
--> ( 1 ) . نگاهبان ، پاسبان ، حارس .