هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
484
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
مىخواستيد . اين 3 تا . » حضار قبول كردند اين 3 عدلين را به 300 عدل مساوى گرفتند . شام را در خدمت « ولىنعمت » خورديم . به منازل برگشته [ و ] خوابيديم . روزنامهء روز كولاك صبح زود برخاسته « 1 » ، كاغذ شما را نوشتم . برف مىباريد . پيرمردى به سن 110 [ سال ] به اسم « كربلايى « 2 » شير على » ، به صفت « دلّاك » [ به ] آنجا آمد . نشانديم [ و ] شير گرمش داديم . يك « باجاخلو » من و نفرى 3 « هزار » ، « بهمن ميرزا » و « قهرمان ميرزا » دادند . دعا مىكرد . گفتم : « ده ده سن ازون ازويون سنّت ايلمسن يا اوزكسى كسوبدور . » پيرمرد كه ، بسيار خنديد . خلاصه ، بعد از نهار ، « سركار اقدس » [ او را ] خواستند و 4 تومان انعام مرحمت فرمودند ، كه 3 تومان آنرا به قرض خود بدهد و يك تومان پول كفن كند . بعد ، به نهار خبر كردند . رفتم . پير ، مؤدبانه در پايين اتاق ايستاده بود . نشسته ، نهار خورديم . 3 دورى « حلوا » ميان نان ريخته ، به او تعارف كرديم . برد ، [ تا ] با پيرزن كه خود بخورد . بعد از نهار آمده ، عرض كردم كه برف مىبارد [ و ] از « گدوك » گذشتن مشكل است . فرمود : « ان شاء الله تعالى مىگذريم . » بنه هم يكجا در بيرون ده ايستاده بودند . سوار شدند . ده پانزده نفر پياده « ايرى » با چماقهاى چوب ذغال پيش افتاده « 3 » ، شبيه « 4 » مىشكستند و راه را سفت مىكردند . چند سوار هم از عقب آنها بودند . بعد از آن ، « سركار اقدس » بود . من پيش گذشتم كه خود را به « كاروانسرا » برسانم و آتش كنم ، كه « سركار اقدس » برسند . چند قدم رفتيم . مردم به همديگر استهزا مىكردند كه : كلجه چرا پوشيدهايد ؟ برف هم قطع شد ، [ و ] هوا مثل بهار مردم عرق مىكردند ، تا اينكه « گدوك » نصف شد . بادى برخاست « 5 » . در اين اثنا ، « ملا كريم » [ در ] ميان برف فرو رفت [ و ] به طورهاى غريب بيرون آوردند .
--> ( 1 ) . در اصل : برخواسته ( 2 ) . در اصل : كربلاى ( 3 ) . در اصل : اوفتاده ( 4 ) . بهمن . ( 5 ) . در اصل : برخواست .