هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

479

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

فراوان در اتاق ديدم . « ميرزا نصر اللّه » ، « ميرزا محسن » [ و ] « ميرزا رضا » ولد « ميرزا محمد وزير » [ در ] آن‌جا حاضر بودند . به قول عوام خوش‌وبش كرديم و نشستيم . 4 ساعت از شب گذشته ، به شام خبر كردند . همچون گرسن [ ه ] ها بر سر شام دويديم ، و برادران در دل خودشان اين شعر را مىخواندند : من گرسنه در برابر سفره نان * همچون عذبم بر در حمام زنان تا به خدمت « سركار اقدس » رسيديم ، شكايت از گرسنگى در خدمت و الا كرديم . قرار شد كه بعد از اين ، زودتر « شام » و « نهار » را حاضر كنند . بعد ، شام خورده ، قدرى ايستاده ، آمده [ و ] خوابيديم . صبح ، « بهمن ميرزا » به اذن شيطان به حمام رفت . « شاهزاده » با سايرين ، به حمام مىرفتيم . به جهت سر و كيسه در ميان با « حاجى بابا » مزه‌ها اتفاق افتاد . يكى از آن جمله اين است كه « قهرمان ميرزا » با « حاجى » گفت : « چرا گوشت اين‌قدر بزرگ است ؟ » گفت : « از بس كه كشيده‌اند . » گفتم : « اگر مردم بدانند كه با كشيدن ، دراز مىشود ، يك‌باره چيزهاى مردم [ را ] مىدهند ، مىكشند ، دراز بشود . » خنده شد . چند شعرى « تضمين » كردم ، كه مذكور خواهد شد . بيرون آمديم . برف مىباريد . نهار را « سركار اقدس » به ما لطف فرمودند ، [ و ] خود به حمام تشريف بردند . بعد از نهار ، به بخارى سوزانيدن مشغول بوديم ، كه « ملا كريم » با « تار » وارد اتاق شد ، كه خلاف رأى « شاهزاده » است . امروز ، 8 روز است [ كه ] « ماست » مىخواهم [ و ] « شيخ » امروز و يك ساعت مىگويد ، اما هيچ نيست . عجب جائى است كه « ماست » به هم نمىرسد . نزديك غروب ، « سركار اقدس » به دم اروسى ما آمدند . فرمودند : « چه مىكنيد ؟ ما را هم مستفيض كنيد . » ما هم بيرون رفتيم . قدرى صحبت فرمودند . « ميرزا نصرالله » هم آن‌جا بود . قدرى به « آقا على اكبر » سربه‌سر گذاشتند [ و ] كفش‌هاى اروسى پوشيدند . تفنگى « ساچمه‌زن » را « يحيى خان » آورد . به شكار « كبك » [ در ] كنار « ارس » رفتند . « رجب قورچى » ، يك ساعت پيش از آن ، 12 كبك گرفته بود . او را هم بردند [ تا ] ديوجانه در دست بگيرد و كبك پيدا كند [ و ] بگيرد ، چيزى پيدا نشد .