هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

469

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

اميرزادهء مشار اليه گفت : « خدا رحم كرده است كه بيش از يك بار با تو حرف نزده‌ام كه تو مسلسل مىگوي [ ى ] . اگر دو كلمه گفته بودم ، چه‌كار مىكردى يقين دنيا را به سرت برمىداشتى . » خان مزبور خفه شد . و همان شب قرار شد كه اميرزادگان « 1 » تفنگ به دوش گرفته ، خود پر كنند ، [ و ] خود بيندازند . « عبد اللّه خان » عرض مىكرد كه موش دوپا ، به بزرگى « خربوزه » ديدم . بسيار آزارش كردم . او هم از پيش خود مىخواست مرا آزار بكند ، گفت : « شاهزاده يك توله دارد كه كلاه مىاندازد [ و ] مىآورد . » گفتم : ان شاء اللّه تعالى ، فردا در حضور سركار ، كلاه تو را كه عبد الله خانى ، مىاندازم ، و مىآورد [ و ] تماشا مىكنم . » حرف‌ها تمام شد . نقل « دره شام » رفتن « آقا » شد ، كه در « روزنامه » ثبت كرده ، گفتم : « نمىشود كه چنين امرى ثبت شود . » فرمودند : « در دره شام مشكل كسى باشد كه تاب آقا را بياورد . » عرض كردم كه : « همان خود درّه است كه آقا عبورگرى خود قبول كرده است . » تصديق فرمودند . از اين مزخرفات ، براى خوشنودى طبع مبارك ، قدرى گفته شد . به منازل خود برگشته ؛ صبحى ، جواب كاغذ « ميرزا محمد على » و سايرين را نوشته ، به مولام « ويردى بيك » سپردم ، كه « شاهزاده » تشريف آوردند . اتاق بسيار سرد بود . مىخواستيم [ به ] منزل « شاهزاده » برويم ، [ كه ] به نهار خبر كردند . « بهرام ميرزا » را « قباى ترمه » و « شال » التفات شده بود . « ميرزا اسحاق » ، هم در حضور ارقام مهر مىكرد . نهار خورده ، 3 ساعت از روز گذشته ، سوار شدند . بيرون ده ، به كالسكه نشستند . « حسين خان زيلان » همراه بود . پسر « حسين خان سردار » ، كه دخترزادهء اوست ، مثل دم « عمر » از « عمر » سوا نمىشد ، تا مرخص شد . او هم همراه « بهرام ميرزا » براى پاره [ اى ] كارهاى خود برگشت و به « خوى » رفت . « سركار اقدس » ، كالسكه را تند مىراندند و حكم شده بود كه 2 اسب از « ابراهيم خليل خان دويداق » ، كه وجه تسميهء او ذكر خواهد شد ، و « حسن على خان سوسمار » براى

--> ( 1 ) . در اصل : اميرزاده‌گان