هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
455
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
كرده ، حكم فرمودند كه قاطرها را به جائى ديگر بفرستند . حاجى مزبور ، قسمها ياد مىكرد كه ناخوشى طاعون نيست ، سر مردم آنجا باد مىكند و مىميرند . من گفتم كه از زير بغل باد كردن ، فرسخ فرسخ مىگريختيم ، پناه به خدا كه حالا سر باد مىكند ، بايد منزل به منزل گريخت . « نواب و الا » حكم را شديدتر فرمودند . رفته ، مالها را بيرون كرده ، چون آدم شرير مىآمد . يا بن اخى ، براى تو كاغذ نوشتم . از جمله صحبتهاى شب ، يكى نقل اكل و مأكول روز حشر بود . مثلى كه من آوردم اين بود كه اگر فرضا خدا نكرده « آقا » را سگ بخورد ، هزار بلا به سرش بيايد ، روز قيامت همهء كثافات « 1 » جمع شده ، آقا خواهد شد . حضار ، تصديق كردند . از اين قبيل صحبتها ، بسيار شد . شب ، خوابيديم . صبح ، باران مىباريد . با اميرزادگان به ديدن « بهرام ميرزا » رفتيم . شيپور سوارى را زدند . صحبت مىكرديم . به نهار رفتيم . سركار « اقدس » ، از اهل وفا و غير آن صحبت مىفرمودند . تا به آنجا رسيد كه زن « حاجى صادق » مىگفته است كه وفا نكردن « حسن بك » نه سزاى « جفا » بوده است . اينقدر « ملك » و « مال » را گذاشتند و رفتند ، ديوانگى « 2 » است . « كريم خيابانى » ، ديوانه و لوطى بود كه رفت . سركار « اقدس » فرمودند كه زن « حاجى » خود را صاحب كمال مىداند و دلايل عاقلانه مىآورد . گفتم : « بلى ، مادر من است . اگر اين « توخپلو » است ، مادرش بايد « قازپلو » باشد . » بعد از نهار ، سوار شده ، قدرى شكار « كبك » كردند . چون « كبك » كم بود ، به « آغداغ » تشريف بردند . من مرخص شده ، به شكار « كبك » رفت . 5 تير انداختم [ و ] 5 قطعه « كبك چل » [ را ] در هوا زدم . چهار پنج قطعه هم با قوشها گرفتيم . براى نماز به منزل برگشتيم . برادر مهربان به تجويز « ميرزا آقاسى » روزه بودند . « جمشيد بك » با اسب ميان رودخانه افتاد . كم مانده بود كه بميرد . سركار « اقدس » ، نيم ساعت از شب گذشته ، به منزل آمدند . چند شكارى ديده بودند . [ در ] نهايت ، كارى ساخته نشده بود . چون خوب شكار كرده بودم ، « ملا كريم »
--> ( 1 ) . در اصل : كسافات ( 2 ) . در اصل : ديوانه كيست