هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

453

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

آقا را ديدم ، كه با « حكيم ميرزا نظر على » روبه منزل مىرفتند . تعريف « خوك كشتن » خود را به آنها كرده ، مثل برق گذشتم [ و ] به « نصر الله خان » و « يحيى خان » رسيدم . مصراع حكايت‌ها ز « خوك » و « بره » گويان . تا به منزل رسيديم . من و « آقا » هم‌منزل بوديم . خانهء بسيار بزرگى بود . از صاحب‌خانه پرسيديم كه : « دليل بزرگى خانه چيست ؟ » گفت : « غوزهء « 1 » پنبه مىريزيم . » گفتم : « غوزهء « 2 » اين ده ، تمام اين خانه را پر نمىكند ، مگر قوزه‌هاى آقا پر كند . » « 3 » و « بهرام ميرزا » ، چند قوتى شيرينى گذاشته بودند ، كه به هيچ‌وجه مأكول نبودند . سركار « اقدس » يخ شربت مرحمت فرموده بودند ، خورديم . بعد از ساعتى ، به نماز مشغول بودم ؛ كه « نواب بهرام ميرزا » [ به ] آن‌جا آمدند [ و ] با « نواب آقا » جدل بسيارى به جهت وصول نشدن برات مواجب كردند . و من بعد الفراغ من الصلاة ، دستمال خود را به جاى « لنگ » ، ميان ايشان انداختم و جنگ را كوتاه كردم . به شام خبر كردند ، [ و ] شام خورديم . حكايت « خوك كشى » را من البدايه الى النهايه عرض كردم . وعدهء شمشير خوبى فرمودند . خسته بوديم . به منازل خود برگشته ، مشغول استراحت شديم . خستگى « 4 » روز ، خواب شب را حرام كرد . صبح ، بعد از نماز ، توى رخت‌خواب نشسته بودم ، كه « آقا فرج » آمد . تكليف زير لحافش كردم ، پهلو خالى كرد . كنار كرسى نشست ، كه « بهرام ميرزا » ، مشار اليه را خواست . برخاسته « 5 » و رفت . صبح روز جمعه بود . به حمام رفتم . برادران عظام در آن‌جا بودند . صفاى « سر » و « ريش » دادم ، از « پس » و « پيش » ممكن نشد . پناه به خدا ، عجب حمام « كثيفى » « 6 » بود . هزار مرتبه از « گنداب » بدتر و 000 ، 100 مرتبه از گور تاريك‌تر . باوجود خنكى « 7 » من ، « شاهزاده » 100 طاس آب خنك « 8 » بر سر من ريخت و

--> ( 1 ) . در اصل : قوزه ( 2 ) . در اصل : قوزه ( 3 ) . روستايى به نام پركند يا پيركندى ( Pir kandi ) از توابع دهستان ايواوغلى شهرستان خوى و در 5 / 23 كيلومترى اين شهر و در ارتفاع 990 مترى از سطح دريا وجود دارد . ( 4 ) . در اصل : خسته‌گى ( 5 ) . در اصل : برخواسته ( 6 ) . در اصل : كسيفى ( 7 ) . در اصل : خونكى ( 8 ) . در اصل : خونك