هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
414
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
[ بناب ] 3 ساعت به غروب مانده ، وارد بناب ، منزل جناب حاجى قاضى سيف العلماء شدم . بعد از ساعتى ، با حاجى قاضى صحبت كرديم از جنگ اكراد و احاطه كردن دور بناب را از او جويا شدم . آنچه زحماتى كه در جنگ كشيده بود و هرروز آذوقه « 1 » براى اردو مىبرده و مردم بناب را دلدارى داده ، جميعا را از اول تا آخر براى بنده منتقل كرد ، كه در حقيقت كتابى مىشود [ و ] در روزنامه نمىشود نوشت . فى الواقع ، در آن جنگ اكراد خيلى زحمت كشيده است . وقت غروب بود كه اكبر خان پسر سليم خان آمد [ و ] گفت : « پدرم درد كمر كرده بود ، نمىتوانست سوار شود . مرا فرستاده ، كه اگر جناب حاجى قاضى سيف العلماء صريح نوشتند ، به همراه شما بيايم ملك و محصول را به تصرف بگيرم . » نيم ساعت از شب گذشته بود ، كه جناب سيف العلماء گفت : « چون امشب ، شب مولود حضرت خاتم انبيا محمد مصطفى - صلى اللّه عليه و آله - است . سپردم بازارها را چراغان كردهاند . بايد خودم بروم توى بازار ، سركشى و گردش بكنم ؛ مبادا يك نفر از اراذل « 2 » و اوباش ، مغشوش كارى بكند . » جناب سيف العلماء رفت به گردش بازار . سه ساعت از شب گذشته ، مراجعت فرمودند . چون وقتىكه وارد بناب شدم ، از توى بازار گذشتم ، خيلى بازار « منقح » و « خوبى » ديدم . بناب خيلى بزرگ به نظرم آمد . در حقيقت شهرى است . از حاجى قاضى سيف العلماء پرسيدم كه : « بناب چقدر جمعيت دارد ؟ » فرمودند : « 000 ، 200 نفر ، بلكه متجاوز ، جمعيت بناب مىشود . » بعد از صرف شام ، قدرى صحبت از حكومت مراغه شد . جناب حاجى قاضى زياد اظهار رضامندى از ميرزا ابو القاسم خان حاكم مراغه كرد [ و ] گفت : « اين نايب الحكومه هم كه از جناب حاكم مراغه در بناب هست ، خيلى خوب رفتار
--> ( 1 ) . در اصل : آذوغه ( 2 ) . در اصل : ارازل