هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
389
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
عنقريب جناب سالار لشكر خانوادهء نوروز خان را برخواهد چيد . اين فقره گوشزد نوروز خان شد . در ثانى آتش فتنه بلند شد . ديدم در ميان جنگل خشكى افتادهام [ كه ] آتش اطراف او را فراگرفته [ است ] . به هر زبان خواستم او را ساكت نمايم ، اگر خودش راضى مىشد ، جميع صاحب منصبان نمىگذاردند . « كار به جايى رسيده كه سليم خان اين قسم با سرتيپ ما رفتار نمايد ؟ تا جان در بدن داريم ، زير اينبار نمىرويم و اگر دختر كورى از اولاد پرويز خان باقى باشد ، جان در راه او خواهيم داد . » ديدم اگر امشب به محمود چق مراجعت نمايم ، آن فتنه برپا خواهد شد . امشب را هم در قراتپه ماندم و به نوروز خان گفتم تلگرافى به خاك پاى مبارك بكن ، يقين است موافق ميل تو ، جواب صادر مىشود . امشب تلگرافى به خاك پاى مبارك نمود . من هم تلگرافى به مقرب الخاقان منشى باشى نمودم و تكليف خواستم ، بلكه زودتر ، از اين جنگل خشك آتش زده ، جان به سلامت بدر برده ، به خاك پاى مبارك مشرّف گردم . سهشنبه ، 15 صفر [ 1300 ه . ق . ] مراجعت به محمود چق نمودم . قدرى آسوده بودم . به آحاد و افراد صاحب منصبان نصيحتها كردم كه صبر و سكوت نماييد تا جواب برسد . چهارشنبه ، 16 صفر [ 1300 ه . ق . ] تا شام منتظر جواب تلگراف بودند ، نرسيد . جهت تعويق جواب [ را ] جويا شدند ، گفتم : جناب جلالت مآب سالار لشكر تازه وارد تبريز شدهاند . اين تلگراف تا با معزى اليه سؤال و جواب نشود ، جواب داده نمىشود . امروز گذشت . پنجشنبه ، 17 صفر [ 1300 ه . ق . ] تا عصر منتظر جواب تلگراف بودم ، نرسيد . تعويق جواب ، اسباب خيال نوروز خان شد كه سخنهاى سليم خان گويا صدق باشد [ و ] جناب جلالت مآب سالار لشكر به من بىمرحمت شدهاند . بدون سبب و جهت به اين واسطه جواب نمىرسد . آنوقت ، صندوق بزرگى را خواست ، آوردند . باز كرده ، به قدرى فرامين و