هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

335

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

و بعد از بيرون آمدن از « روضهء مباركه » ، كم‌كم برخى حاجت‌ها به نظر آمد . « 1 » و اين فرد [ به ] خاطرم افتاد : گفته بودم كه بيايى ، غم دل تا تو بگويم * چه بگويم كه غم از دل برود ، چون تو بيايى بقيّه . در اين وادى الاسلام قبر « والد مرحوم » و « والدهء مرحومه » و بعضى اقوام قريب يك جا جمع است . همان‌جا مختصر طاقى زده ، پهلوى آنها جاى قبرى هم براى خود مشخص كرد ، كه پس از وفات اگر آدم دلسوز مثل اولاد يا نوكرى كه قلبا به من مهربان و محل اطمينان باشد ، اگر به سهولت ممكن شد ، جنازهء مرا به آن‌جا حمل و نقل نمايند . [ بيت ] خوش آن‌كه جان سپرد به پاى نگار خويش * ديگر به دست هجر نينداخت كار خويش و الّا هرجا اجل رسيد ، « وصى » و يا « ناظر » صلاح ديد و بىعيب دانست ، همان‌جا دفن كنند . اين فقره موقوف به اقتضاى وقت و صوابديد « وصى » و « ناظر » است ، مضيّق نمىكنم . بعد از ورود ، به مسجد صعصعه و مسجد كوفه رفتيم . آمد و شد ائمه ( عليهم السلام ) و اصحاب ايشان به آن‌جاها و نشست و برخاست « 2 » ايشان در نظرم مجسّم گرديد و خيلى اثر كرد . [ بيت ]

--> ( 1 ) . در حاشيه آورده است : « در تحت قبه مباركه جناب سيد الشهدا ( عليه السلام ) نيز كه محل استجابت دعاست ، يك لذّت و حالتى در خود استنباط كرد كه همهء مال و منال و جاه و جلال دنيا را در آن مقام پست‌تر ديد و دريغ دانست در آن‌موقع عرض حاجتى به نظر بياورد و درك اين رموز و دقايق محوّل به ذوق ارباب حال است ، كسىكه اين لذت را نديده و به مذاق خود حلاوت آن‌را نچشيده ، هرگز به حرف حاليش نمىشود . حضرت خليل را هنگامىكه به « منجنيق » نهادند و خواستند به آتش بيندازند ، جبرئيل آمد و گفت : حاجتى دارى ، بخواه . گفت : با تو نه . جبرئيل عرض كرد : پس از خدا حاجت دارى بخواه و نجات خود را طلب كن . حضرت ابراهيم گفت : حسبى من سؤالى علمه بحالى ، يعنى علم خدا به حال من از سؤال من كافى است . » ( 2 ) . در اصل : برخواست