هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
32
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
بلندى كه آنجا بود ، به پشت خواباند و دستش را بالا سر و چشمهاى او دو سه مرتبه به اين طرف و آن طرف حركت داده ، دخترك مثل چوب خشك شد و بعد از دقيقه [ اى ] كمكم از روى ميز به هوا بلند شد ، تا اينكه يك چارك - بلكه بيشتر - از روى ميز بلند شده ، راست در وسط هوا مثل چوب خشك ايستاد . زن جوان كه اين كار را كرده بود ، يك حلقهء چوبى بزرگ آورده ، چندين دفعه بدن دخترك را از توى او گذراند ، براى اينكه به مردم محقق كند كه به هيچ چيز بدن او بند نيست كه او را نگاه داشته باشد . خيلى كار تعجب و اسباب حيرت بود . بعد كمكم دخترك پايين آمده ، روى ميز ماند . باز دستش را بالاى سر و چشم او حركت داده ، به هوشش آورد ، برخاست « 1 » [ و ] نشست و از ميز پايين آمده ، رفت . مردم هم بيرون آمدند . بعضى چيزهاى ديگر بود . قدرى گردش و تماشا كرده ، به خانه برگشتيم . جمعه ، 12 [ ژوييه 1912 م . ] و 26 [ رجب 1329 ه . ق . ] « 2 » شنبه ، 13 [ ژوييه ] 1912 م . و 27 رجب [ 1329 ه . ق . ] امروز صبح ، تازه از خواب برخاسته ، « 3 » لباسم را مىپوشيدم [ كه ] كلفت آمد ، گفت : برادرزادهء شما با كى بچه آمدند . وقتى آمدم ، ديدم محسن خان و حسينعلى خان است . معلوم شد « آقا » وارد شدند . حسين جان را بغل كرده ، بوسيدم . خيلى خيلى خوشحال شدم . دلم خيلى شور داشت « خانم » و رقيه خانم را ببينم . گفت : آنها هم رفع خستگى كرده ، مىآيند . يك ساعتى بودند و رفتند . من براى ديدن خانمها بىطاقت شدم . يك ساعت بعد از ظهر بود كه آمدند . آنها را بغل كرده ، بوسيدم و نشستيم . معلوم است ديدن آنها چقدر مرا خوشحال كرد . قدرى از خوشحالى گريه كرديم . بعد ، مشغول صحبت [ دربارهء ] ايام مفارقت « 4 » شديم . هريك ، شرح حال خودمان را مىگفتيم ، ولى گفتگوى آنها كه از وطن بود ، با قدرتر از مال من بود .
--> ( 1 ) . در اصل : برخواست ( 2 ) . هيچ مطلبى ننوشته است . ( 3 ) . در اصل : برخواسته ( 4 ) . جدايى ، دورى ، جدا شدن از يكديگر .