هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
180
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
يك مرتبه ديدم مرال نر بسيار بزرگى آمد . شاخهاى بسيار بلند ، و در هر شاخى 10 قلّاج « 1 » داشت . به « ناظم خلوت » گفتم : « به ولى خان بگو ، باز شاخ بزند ، كه مرال نزديكتر بيايد . » شاخ زد . 80 قدمى من ايستاد و بعل « 2 » داد . من تصور كردم [ كه ] شايد نزديكتر از آن نيايد ، و ملتفت شده ، فرار كند . همانطور كه نشسته بودم ، تفنگ « گلولهزن تهپر » را به « مرال » خالى كردم . يقين كردم [ كه ] خورده است . ديدم مرال ، سر پائين فرار كرد و نيفتاد . ديگر لازم نيست كه مراتب افسوس خود را بنويسم ، كه چهقدرها دلتنگ شدم ؛ و يقين [ كه ] زخم منكرى به او رسيده و نيفتاده بود ، و از دست رفت . خلاصه ، بسيار كسل ، سوار شده ، آمديم . « ولى خان » و « اسماعيل شكارچى » را كه بلد اين جنگل بودند ، عقب ردّ مرال - كه خون زياد از او ريخته بود - فرستاده ، خودم به سمت « آفتابگردان » مراجعت نمودم . چون زمين اين جنگل تماما « گل سرخ » و « چمن » است ، و خاك نيست كه به واسطهء اثر پا ، راهى كه ابتدا آمده بوديم ، معلوم شود ، كه از همان راه به « آفتابگردان » مراجعت كنيم ، و درختهاى اين جنگل هم همه به يك اندازه بلند است . كوتاه و بلند نيست كه اين تغيير وضع را اقلا شخص نشان كرده ، راه را گم نكند . لهذا در مراجعت راه را گم كرده ، « امين حضور » و « ناظم خلوت » و « ابراهيم خان » همراه بودند . هرقدر « ابراهيم خان » و « ناظم خلوت » فرياد زدند توى جنگل ، كه شايد سوارهايى كه در پهلوى « آفتابگردان » گذاشته بوديم ، ملتفت شده ، به اثر صدا ، پيش ما بيايند ، هيچ معلوم نشد ، و فرياد و صداى ما به آنها نرسيد . اين چند نفرى كه با من بودند ، اينها هم در جنگل متفرق شدند ، كه بلكه راه را پيدا كنند . هوا « مه » بود و تاريك . معلوم نبود به كدام سمت بايد رفت ، تا كمكم هوا « صاف » شد . به واسطه تعيين « نقاط اربعه » از « حركت آفتاب در آسمان » ، معلوم شد [ كه ] مشرق كجاست ؛ چون « اردو » [ در ] سمت مشرق اين جلگه واقع شده بود .
--> ( 1 ) . واژهاى است تركى بهمعناى به زور كشيدن كمان و نيز مقدار درازى هردو دست . ( 2 ) . متحير و ترسان و ستوهگشتن از چارهء كار . شايد هم بغل دادن باشد ، بهمعناى به سمتى رفتن يا كنار و پهلو و سمت و جانب گفته شده است .