هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

681

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

در اين بين خبر از مغان « 1 » رسيد كه امسال جولگاى مغان به حدى خشك‌سالى است كه صحراى باصفاى آن‌جا ، مثل صحراى كبير ، به نظرها نمايان است و از اين جهت « 2 » كه علف نروييده و علف خشك هم تمام شده ، [ و ] براى ايلات شاهسون « 3 » خسارت وافر « 4 » حاصل شده است ، و گوسفندان و ساير چهارپايان آنها ، على الاتصال « 5 » تلف مىشود . و صحراى وسيع [ و ] دلگشاى مغان ، از كثرت تلف شده‌هاى چهارپايان ايلات ، كثيف شده [ و ] عفونت به هم رسانده است . چون غرض از رفتن به آن‌جا ، استحضار يافتن از صفا و حالت و هوا و شكاران جولگا بود ، لهذا « 6 » بعد از استماع اين حالات ، [ از ] خيال رفتن منحرف [ شده ] و صاحب‌منصب با وقوف [ و ] معتبرى را براى مشاهده و رسيدگى به حقيقت مراتب ، معجلا « 7 » روانهء مغان نمود ، كه خبر « صريح » و « صحيح » بياورد . بعد از 12 روز ، صاحب‌منصب مأمور مراجعت [ كرده ] و موافق عرض فوق ، « خشك‌سالى » و « كثافت » جولگاى مغان را بيان نمود . بنابراين رفتن به مغان را در آن زمستان ناچارا موقوف [ كرده ] « 8 » و به پائيز امسال با خواست خدا و سلامتى اعلى حضرت سايه خدا گذاشت ، كه ان شاء الله تعالى ، در ماه آخر پاييز امسال ، از قرار امر قدرقدر ، روانهء مغان باشد ، و قريب بيست سى روز ، جولگاى آن‌جا را ، كليتا « 9 » گرديده ، نقشه كشيده ، تفصيل شكارها و هوا و ساير حالات آن صحرا را به عرض انور رساند ، ان شاء الله تعالى .

--> ( 1 ) . مغان ( Moqan ) دشتى است در شمال اردبيل و مرز ايران و آذربايجان ، كه از دوران باستان آباد بوده و نادر شاه افشار نيز در سال 1148 ه . ق . در آن تاجگذارى كرد . امروزه شهرستان مغان يا گرمى Germi نام گرفته و در آبان 1385 ه . ش . 766 ، 18 نفر و 270 ، 91 نفر جمعيت داشته ، كه تنها 6400 خانوار و 932 ، 28 نفر در شهر مغان ساكن بوده‌اند . ( 2 ) . در اصل : جهته ( 3 ) . شاهسون ( Shahsavan ) ، شاه‌سيون ، شاهىسيون ، شاه‌سيوان ، دوستدار شاه . اين عنوان در اوايل دورهء صفوى به قبايل حاميان شاه اطلاق مىشده ، ولى بنا به دعوت شاه عباس قبيله‌اى به همين نام از آسياى صغير به ايران آمدند و در اردبيل سكنى گزيد . ( انقراض سلسلهء صفويه ، 24 ) ( 4 ) . بسيار ، زياد ، فراوان . ( 5 ) . پيوسته ، همواره ، هميشه . ( 6 ) . براى اين ، از اين جهت ، ازاين‌رو . ( 7 ) . باشتاب ، باتعجيل . ( 8 ) . موقوف كرده ، بازداشتن ، از بين بردن ، ترك كردن ، معلق كردن . ( 9 ) . جمعا ، همه ، همگى .