هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
444
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
اميدوارم از ملاحظهء حالات و حركات « پلتكيه » ، « 1 » كه در تمام « فرنگستان » اين زمان انتشار دارد از ملاقات « اربابان سياست » كه رشتهء امور معظمه در كف كفايتشان است ، به ملك خود « بصيرت » و « معرفت » مشخص و معلوم آن عللى را ببرم كه اغلب باعث اضطراب فرنگيان است ؛ و آن مصيبتى است كه در اين زمان متصل رايحهاش به مشام حدود شمال غربى « هندوستان » مىوزد . نيز ملاحظه درستى « 2 » كردن در سعت « 3 » ملل « غريبه » ، « 4 » مخصوصا در ممالك « جرمنى » « 5 » و « فرانسه » و « انگلستان » ، درحالىكه احتمال دارد تغييرات ملّتى بزرگ روى دهد ، خالى از « افاده » « 6 » و « علم » نيست . آيا از اين تبدلات « بهترى » حاصل مىشود يا « ابترى » « 7 » ؟ و آيا اين « تغييرات » كه لابّد « 8 » بر « محصولات » مىافزايد ، و هم مخارج عساكر حاضر ركاب را زياد مىكند ، در عوض باعث « امنيت » و « آسايش » رعيّت مىشود و املاك مردم سالمتر و محفوظتر مىماند ؛ و در همهجا « آزادى » فقط مطيع « قانون » مىشود يا خير ؟ در صورت ثانى ، اگر ترقى مملكت « فرنگستان » و فسحت « 9 » علوم غريبه ، فقط اسباب مخاطرات غيرمعلوم و پيوسته باعث اضطرار عمّال و اربابان سياست بشود ، و هم يوما فيوما « 10 » به اضطراب محكومين بيفزايد ؛ پس هرچه بيشتر وضع « آسيا » دست نخورد و بىتغيير بماند و آن « جاهطلبى » ها ، كه در ممالك بارده « 11 » ساير « 12 » و سارى « 13 » است ، از ميان مردم بيشتر دور باشد ، هيچجاى تأسف و اندوه نيست . « حكمت شرقى » ما كه در حقيقت مثل عالم ثانوى شده ، براى ما به همان حالت صحّت اولى باقى است . و حال آنكه « سلسله » هاى متعدد و معدوم ، و حدود
--> ( 1 ) . سياسى . ( در اصل پليتيك ، Politique واژهاى است فرانسوى . ) ( 2 ) . قلمخوردگى دارد . احتمالا « درستى » . ( 3 ) . فراخى ، گنجايش . ( 4 ) . در اصل : غريبه ؛ شايد « غريبه » بوده است . ( 5 ) . منظور : ژرمنى ( Germanie ) ساكنين ژرمانى يا آلمان . به كشور و دولت آلمان و زبان آلمانى هم گفته مىشود . ( 6 ) . بخشش ، فايده . ( 7 ) . منظور : بترى ، بدترى . ( 8 ) . مركب از لا + بد ، بهمعناى چاره نيست ، ناچار ، هر آينه ، لاجرم . ( 9 ) . گنجايش ، گشادگى ، وسعت ، فراخى . ( 10 ) . روزبهروز . ( 11 ) . تأنيث بارد ، به معنى سرد و خنك ؛ حجت بارده يعنى ضعيف . ( 12 ) . روان ، جارى ، مشهور ، ديگر ، باقى . ( 13 ) . اثركننده ، نفوذكننده ، سرايتكننده .