محمد حسين بن مهدى فراهانى

382

سفرنامه ميرزا محمد حسين فراهانى ( فارسى )

شعرهاى فارسى و عربى « آنچه از دريا به دريا مىرود * از همانجا كامد آنجا مىرود » ( ص 252 ) « از حضر سوى سفر بايد رفت * يعنى از خويش بدر بايد رفت اين قدم نيست سزاوار وصال * به در دوست به سر بايد رفت چند پوئيم پى بىصبران * در پى اهل نظر بايد رفت رفت بايد بر آن مهر عذار * ليك با ديدهء تر بايد رفت پى ديدار بشو مرحله گرد * از گذر تا به گذر بايد رفت نيست خالى ز رقيبان چو درش * تيره شب گاه سحر بايد رفت رنگ و بو قوت و قوتى ندهد * از پى مغز و ثمر بايد رفت خبرى هست و ز ما پنهان است * پى افشاى خبر بايد رفت چند ازين رنج و ازين كنج خراب * به سر گنج و گهر بايد رفت رفت بايد به بدخشان پى لعل * ليك با خون جگر بايد رفت نيست در شهر خريدار هنر * سوى اقليم دگر بايد رفت گلبنا خار گرفته پايت * زين چمن زود بدر بايد رفت » ( ص 12 ) « از خرابى ره دو صد فرياد * اين‌چنين ره نصيب دشمن باد » ( ص 268 ) « از قيامت خبرى مىشنوى * دستى از دور بر آتش دارى ( ص 68 ) « انا الحجر مسلم كل حين * على خير الورى فلى البشارة فنلت فضيلة من ذى المعالى * خصصت بها و ان من الحجارة ( ص 202 ) « ايزد كه كرد عقل تو گنجينهء نهان * سى و دو قفل ساخت تو را بر در دهان دانسته‌اى كه اين همه قفل از براى چيست * تا گنج خانه را نگشائى به هر زمان ( ص 97 ) « به صدق جوانان نوخواسته * به طاعات پيران آراسته » ( ص 264 ) « بيست و يكم ز ماه صفر سال اودئيل * وقتى كه آفتاب جهان برج دلو بود آتش به سان صاعقه در لاهيجان فتاد * سوزيد بس عمارت اشراف باوجود تاريخ آن سؤال ز مفتى شهر شد * گفتا نعوذ باللّه من النار يا ودود » ( ص 271 ) « تا به كثرت هستى اندر زحمتى * رو موحد شو كه رستى يللى » ( ص 123 ) « تا چند خرى اطلس ، تا كى تو كنى غازه * اين پيرى و اين كورى در پرده نخواهد ماند » ( ص 119 ) جان و دل تو حافظا بستهء دام آرزوست * اى متعلق خجل دم مزن از مجردى ( ص 9 ) « جهان چون خط و خال و چشم و ابرو است