محمد حسين بن مهدى فراهانى

263

سفرنامه ميرزا محمد حسين فراهانى ( فارسى )

كه خيلى شبيه به سرنا بود . عينكى بر چشم داشت كه يك طرف دستهء آن شكسته و با ريسمان قند بسته بودند . قطبش متحرك و ميزش قفس مرغان . و در عوض زنگ اخبار ، از شاخ بز مثل بوق دراويش ، چيزى درست كرده و هر لحظه مىنواخت . و در عوض پلهء آهنى كه واپورها دارند و سرنشينها را از كرجى به واپور مىآرند ، اين پلهء ريسمانى داشت كه هر ساعت كسى را مىخواست داخل واپور كند آن پله را مىگذاشت . و با اينكه باد و طوفان نبود مع هذا در نهايت شدت على الاتصال زير و بالا شده و حركت مىنمود . و در ميان قمره‌اش جاى چهار نفر بيشتر نبود ، و تازه هم رنگ كرده بودند ، بوى تعفن مىنمود . اگر شخص در ميان قمره مىرفت از عفونت رنگ و بوى زغال‌سنگ ، صداع و تهوع كار او را مى - ساخت و اگر از قمره بيرون مىآمد كه سردى هوا دست و پاى او را از كار مى - انداخت . و هر دو ساعت يك بار راه را گم كرده و خود را به كنار مىكشيد و با آن دوربين كزاخشكى را مىديد . خلاصه حالت غريبى داشتيم كه به تقرير و تحرير نمىآمد . « مسلمان نشنود كافر نبيند » .