روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

324

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

آن را شهر بندان كند . اين خبر موجب شد كه ما راه خويش را تغيير دهيم و از آن راهى كه بهنگام رفتن بسوى سمرقند سپرده بوديم نرويم . بجاى آن كه در خوى يكراست بسوى ماكو رويم بسوى چپ رانديم و بجانب جنوب ( غربى ) رفتيم . بدينگونه ما از خوى روز سه‌شنبه بهنگام غروب به راه افتاديم همهء شب را رانديم و فردا كه چهارشنبه بود در مرغزارى آرميديم . تنها آن مدت توقف كرديم كه بتوانيم چارپايان خويش را جو دهيم . آنگاه آن بعد از ظهر و شب را رانديم و پنجشنبه غروب به دهى رسيديم كه در آنجا دژى كوچك بود . مردم آنجا ارمنى بودند . چون كه هم‌اكنون به ارمنستان رسيده بوديم . اما اينها همه رعيت عمر ميرزا بودند . از آنسوى اين ده در جهت جنوب مردمى مسلمان از نژاد ترك مسكن داشتند و مسكن آنان بنام تركستان معروف است . اين مردم بر آن نواحى پيرامون چيره هستند ، اما باز هم با ارمنيان در صلح و آشتى بسر مىبرند و آن منطقه از حيث گندم و مرغزار غنى و ثروتمند است . چون باينجا رسيديم شنيديم كه قرا يوسف تركمان دست از شهر بندان ارزنجان كشيده و از آنجا رفته است و اينك كسانش آن راهى را كه ما فرداى آن روز ميخواستيم از آن بگذريم گرفته بودند . پس گروهى از همراهان خويش را فرستاديم تا معلوم كنند كه قرايوسف به آن پيرامون رسيده است يا نه . در پايان روز جمعه آنان آمدند و گفتند كه راه بازست . بىدرنگ به راه افتاديم و آن شب در دشتى كه نزديك دهى بزرگ بود ، مانديم ، سراسر آن روز بر سر راه ، روستاهاى پر جمعيت و آبادان بسيار ديديم كه ساكنان آنها همه ارمنى بودند . در بسيارى ازين روستاها كليسياها و گورستانها و سنگهاى روى قبر زيبا وجود داشت و قبرهاى هر يك با صليب بلندى كه به قامت آدمى ميرسيد و بر آنها نقشهاى خوش كنده بودند ، مزين گشته بود . در ضمن سفر خبر رسيد كه قرايوسف به آن حدود نزديك شده و كسانش به كشتار و تاراج آباديهاى آن حدود دست گشاده‌اند . بار ديگر راه خود را كج كرديم و بسوى