روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
321
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
ابو بكر در همان شب ورود با كسان خويش باز به راه افتاد و يكراست بسوى سراپردهء عمويش شاهرخ راند و او در چادر خوابيده بود و غافلگير و دستگير شد . ابو بكر ميرزا ، شاهرخ را باردوى پدر آورد و او نيز با بيشتر كسان خويش چون ديدند كه ابو بكر بار ديگر مقتدر گشته و آزاد شده به او پيوستند و آنگاه بسيارى هم از نقاط دوردست كشور ازو پيروى كردند . سپس چون اين اخبار پراكنده شد گروهى عظيم از كسان عمر ميرزا هر روز راه اردوى ابو بكر ميرزا را در پيش ميگرفتند . عمر ميرزا سرانجام دريافت كه برادرش اينك ديگر از دسترس او بيرون است . بر آن شد تا با پدرش ميرانشاه كه اينك با پسر خويش ابو بكر بسوى سمرقند بدون آنكه هيچ مانعى بر سر راه آنها باشد ميراند ، از در صلح و آشتى درآيد . عمر ميرزا به لشكرگاهش كه در دشتهاى ويان بود و چنان كه گفته شد در ده فرسخى ( مغرب ) تبريز واقع است ، رفت . آنگاه به تبريز و سلطانيه پيام فرستاد كه در نظر دارد تا به ياد نياى خويش تيمور مهمانى كند و خرج دهد و براى اين كار بايد تداركات يعنى گوسفند و اسب و نان و شراب بفرستند . و نيز بايد سه هزار دست جامهء زربفت و ديگر قماش ارسال دارند تا او آنها را در ميان بزرگان پيرامون خويش پخش كند . عاقبت درين هنگام عمر ميرزا فرمانى صادر كرد كه آنچه از مال و دارايى ما گرفتهاند بما بازگردانند . در نتيجه دو تن از سران جغتائى را روز پنجشنبهء سيزدهم اوت نزد ما فرستادند و براى ما نامهاى از عمر ميرزا آوردند در آن نامه از ما دعوت كرده بود كه برويم و او را ببينيم . فرداى آن روز يعنى جمعه از تبريز به راه افتاديم و شب را در اردو بسر برديم و فردا بامداد به دشت ويان مقر و الا حضرت رسيديم و براى ما در كنار جويبارى كه در آنجا چادر برافراشتيم قرارگاهى تعيين كردند . شنبه يعنى فرداى آن روز كه مصادف با جشن صعود حضرت مريم باكره به آسمان بود ، عمر ميرزا از سراپردهء خويش بيرون آمد و به پوش