روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
314
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
به مجرد اينكه خبر اين دستگيرى به پانصد تن جانداران او رسيد همه گريختند و به ميرانشاه آگاهى دادند . اينك كه عمر ميرزا اين گونه برادر را در اختيار گرفت او را بحصار سلطانيه فرستاد و در آنجا او را در غل و زنجير گذاشتند . عمر ميرزا سپس بسوى اردوى پدر راند ، باميد اينكه بلكه او را هم در آن غوغا و سراسيمگى دستگير سازد . اما ميرانشاه تا ازين خبر آگاه شد راه گريز گرفت و با شتاب بسوى استان رى راند . در آنجا به پناه شوهر خواهرش سليمان ميرزا رفت و با سران و بزرگان قبيله جغتاى ديدار كرد . شاهزاده خانم مادر عمر ميرزا و ابو بكر ميرزا كه از ماوقع آگاه شد و شنيد كه چگونه پسر بزرگترش را برادر كوچكتر بزندان انداخته است ، باز به راه افتاد و مويهكنان با گريبان چاك و سينهء لخت بنزد عمر ميرزا رفت . و به او گفت « اى پسر آيا من مگر تو و برادرت را نزادهام ؟ آيا او برادر تو نيست ؟ با وجود اين ميخواهى او را بكشى ! او كه مورد محبت و دوستى همه است ؟ » عمر ميرزا براى آسايش خاطر او پاسخ ملايم داد و او را مطمئن ساخت كه برادر را به جهت آنكه مردى بىمبالات و ديوانه است و كارهايى مىكند كه سزاوار نيست و سخنانى مىگويد كه شايسته نيست دستگير ساخته است . تنها آرزوى او همانا آن است كه پدر را شاه كند . اما انديشهء حقيقى پنهانى عمر ميرزا فرسنگها با آنچه به زبان مىآورد فرق داشت . اينك جهت تحقق بخشيدن به آن آمال پا بعرصه گذاشته و برادر را در قبضهء اقتدار گرفته بود . چون عمر ميرزا مردى تنگ خلق و سختگير بود همهء بزرگان جغتاى به او احترام مىگذاشتند و دوستش داشتند . قولهاى مساعد او بمادرش فقط بخاطر فريب پدرش بود تا بلكه به اين تمهيد بر ميرانشاه دست يابد . بىدرنگ شايع شد كه ميرانشاه از رى بآهنگ سمرقند بيرون رانده است . عمر ميرزا واسطه برانگيخت و بر آن شد كه با عمويش شاهرخ پيمانى ببندد و طرح اتحادى عليه ميرانشاه بريزد . پايهء يگانگى آنان برين