روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
253
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
كه به كوزهها نزديك ميشد آنان او را با تير هدف ميكردند يا با شلاق ميزدند . براستى كه بسيارى را ديديم بواسطهء بىمبالاتى زخمى گشته و تن برخى را هم نيمه جان در كنار دروازهء حصار افكنده بودند . زيرا به آن نگهبانان دستور داده شده بود كه آنكس كه از حدودى معين تخطى كرد و پا فراتر نهاد هر كس كه باشد او را به تير يا با شلاق بزرگى كه دارند ، بزنند . در فضاى اين سوى كوزهها گروه بسيارى گرد آمده بودند و منتظر بيرون آمدن اعليحضرت بودند كه در غرفه جلوس كند . در پيرامون اين غرفه سايبانها بر افراشته بودند كه زير هر يك از آنها كوزهاى شراب گذاشته شده بود . اين كوزهها چنان بزرگ بود كه هر يك دست كم پانزده قنطار شراب ميگرفت ( كه هر قنطار برابرست با دويست و چهل پيمانه يا ليتر ) . چنان كه گفته شد ما در زير سايبان بانتظار نشسته بوديم كه بدنبال ما آمدند و بما گفتند كه بايد پيش برويم و مراتب احترام و سپاس خويش را به نوهء تيمور كه يكى دو روز پيش از هند كوچك ( يعنى افغانستان ) كه مقر حكومت اوست به سمرقند آمده ، تقديم كنيم . زيرا كه تيمور كس بدنبال او فرستاده بود تا او را پس از هفت سال دورى ببيند . اين شاهزادهء جوان پسر فرزند ارشد تيمور بود كه سالها پيش درگذشته و جهانگير نام داشت . تيمور آن پسر را بسيار دوست ميداشت و اين نوه را هم بخاطر پدرش گرامى ميدارد . نام اين شاهزاده پير محمد بود . ما را بنزد او بردند و او را در چادرى از پردهء سرخ رنگ در شاه نشينى ، نشسته ديديم كه در پيرامونش گروه بسيارى بملازمت ايستاده بودند . چون به آن چادر نزديك شديم دو تن از بزرگان كه بانتظار ايستاده بودند ، پيش آمدند و زير بازوى ما را گرفتند و ما را به زانو در آوردند و آنگاه برخاستيم و چند گامى پيش رفتيم و بار ديگر زانو زديم و سپس ما را بدرون چادر بردند . درينجا نيز مانند هميشه سر فرود آورديم يعنى زانوى راست را بر زمين نهاديم و دست به سينه قد دو تا كرديم همهء اين كارها را بجاى