روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
223
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
زرين و آبى آرايش شده بود . در برابر اين دروازه دربانان سلطنتى مسلح به چماق گمارده شده بودند تا هيچكس جرأت نزديك شدن به آن دروازه را نداشته باشد . با وجود اين در بيرون دروازه گروه بسيارى از مردم گرد آمده بودند . چون به بيشه درآمديم نخستين چيزى كه ديديم شش فيل بزرگ بود كه هر يك برجى چوبين با دو درفش بر پشت داشتند . درين برجها ملازمانى بودند كه فيلها را در برابر ما كه ميگذشتيم ببازى واميداشتند . بدينگونه پيش رفتيم و به زودى به گروهى از مردان رسيديم كه پيشكشهاى ما به آنان سپرده شده بود و آنها را با نهايت خوبى و تناسب عرضه ميكردند و بر سر دست و در بالا نگاهداشته بودند . ما سفيران همچنان پيش رانديم تا در برابر متصديان پيشكشهاى خويش رسيديم و اندكى مانديم تا فرستادهاى گسيل كردند كه آگاهى دهد كه ما آمدهايم . آنگاه بنزديك هر يك از سفيران دو تن از بزرگان آمدند و زير بازوى ما را مانند پيش گرفتند و ما را راهنمايى كردند . آن تاتارى كه تيمور ( از آنقره ) به نزد پادشاه قسطيل فرستاده بود ( و در سراسر اين مسافرت همراه ما بود ) درينجا با ما بود . درين شرفيابى وى به همان شيوهء ما رخت پوشيده و به صورت يكى از بزرگان اسپانيا درآمده بود و اما اين وضع لباس وى موجب خندهء بسيار دوستان و اقران او شد . بدينگونه ما را به شاه نشينى آوردند كه در آن يكى از بزرگان دربار كه مردى بسيار سالخورده بود نشسته بود . وى خواهر زادهء تيمور بود و همهء ما در برابر او سر فرود آورديم . چون بجلو شاهنشين ديگرى رسيديم در آن چند شاهزادهء جوان را نشسته ديديم . اينها همه نوههاى اعليحضرت بودند . در برابر آنان نيز سر فرود آورديم و درينجا از ما خواستند تا نامهاى را كه از ولينعمت خويش پادشاه اسپانيا براى تيمور ميآورديم تسليم كنيم . يكى از شاهزادگان آن را گرفت . گفتند اين شاهزاده ( خليل سلطان ) پسر ميرانشاه ، پسر ارشد تيمور بود ( كه پدرش را در سلطانيه ديده بوديم . ) آن شاهزادگان كه سه تن بودند ،