روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

188

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

مانده‌اند . سپس آنان بما اسبهاى تازه نفس دادند و آنشب را همچنان رانديم . فردا كه جمعه بود در حوالى ظهر به دهى غير مسكون رسيديم . از جاى ديگرى كه يك فرسخ تا جاده فاصله داشت براى ما خوراك و آنچه مورد نياز بود آوردند . آنگاه چون غروب آفتاب نزديك شد باز به راه افتاديم و همهء شب راه پيمايى كرديم و از دشتى پهناور گذشتيم . فرداى آن روز كه مصادف بود با بيست و ششم ژوئيه به شهرى بزرگ رسيديم بنام نيشابور . در حدود يك فرسخ مانده به نيشابور جاده از ناحيه‌اى گذشت كه در آن بيشه‌هاى بسيار بود و با جويبارها و نهرهاى بيشمارى سيراب ميشد . در آن دشت ، اردوگاه بزرگى ديديم مركب از تقريبا چهار صد چادر . اين چادرها از چادرهاى عادى نبودند بلكه چادرهاى دراز و كوتاه نمدين سياه بودند . درين چادرها قبيله‌اى بنام « الوارى » ( كه كرد هستند ) زندگى ميكنند و هيچ مسكن و خانه‌اى ندارند جزين چادرها و هرگز هم در شهر يا دهكده‌اى مسكن نميكنند ، بلكه زمستان و تابستان را در هواى آزاد بسر مىبرند و بگله چرانى اشتغال دارند . گله‌هاى آنان عبارتند از دسته‌هاى قوچ و ميش و گاو . مردم اين قبيله بخصوص در حدود بيست هزار شتر دارند . اينان عرض و طول اين استان را مىپيمايند و تحت فرمان تيمور هستند و سالانه سه هزار شتر و پانزده هزار گوسفند برسم خراج به او ميدهند . اين خراج را با رضايت خاطر در برابر امتياز چرانيدن گله‌هاى خويش تقديم ميكنند . به مجرد آنكه به اين قوم چادرنشين برخورديم رئيس آنان از اردوگاه بيرون شد و ما را بچادر دعوت كرد . آنان ما را در بزرگترين چادر خويش نشانيدند و در برابر ما برسم محل كاسه‌هاى شير و خامه و نان گذاشتند . ما از آنان توديع كرديم و به نيشابور رفتيم . اينك درين روز ناگزير از بجاى گذاشتن گومزد سالازار شديم . او را در روستايى كه بر سر راه ما بود گذاشتيم ، زيرا كه از بيمارى ديگر ياراى سوارى و راه‌پيمايى