روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

143

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

و چنين پيامى به سلطان فرستاده است . چون او كه سلطان است بايد همان معامله‌اى را كه با تاهارتن مىكند با او روا دارد . همچنانكه در سراسر جهان هركس كه باشد در برابر او مغلوب و ضعيف است . ازينها گذشته براى آنكه تيمور ديگر گرفتار اين‌گونه توهمات و تصورات بىپايه نباشد وى حاضر است كه با او در هركجا كه تعيين كند دست پنجه نرم كند و حقيقت را با اهانت روا داشتن به زن بزرگ تيمور و بكنيزى بردن وى ثابت سازد . چون اين خبر به تيمور رسيد بر آن شد كه سلطان را به هوش آورد و نيروى خويش را به او بنمايد . وى فورا از قراباغ كه زمستانگاه او بود و در آن بآسايش پرداخته بود ، به راه افتاد . قراباغ دشتى است مشهور ( در مرزهاى شمال غرب ) ايران . در پيشاپيش سپاه خويش تا شهر ارزنجان آمد . از آنجا به قلمرو تركان رفت و در برابر شهرى كه اينك از آن نام برديم و سيواس خوانده مىشود توقف كرد و گرداگرد اين شهر را گرفت . پادشاه سيواس براى جلب كمك پيامى به سلطان فرستاد . سلطان چون برين امر وقوف يافت كه تيمور در قلمرو او رفته و سيواس را محاصره كرده سخت در خشم شد . بهمهء لشكريانش فرمان داد كه گرد آيند و اولين گروهى كه گرد آمد به امداد سيواس زير فرمان پسر ارشد خويش سليمان چلبى ، فرستاد . اين سپاه كه به سيواس فرستاده شد در حدود دويست هزار سوار بود و سلطان شخصا بنا بود با گروه ديگرى بدنبال آنان بيايد . بهرحال تركان دير رسيدند . زيرا تيمور قبل از آمدن آنان شهر را گرفته بود . تيمور اين كار را با ستمكارى و شقاوت بسيار از پيش برده بود . وى شهر را سخت در محاصره گرفته بود و پادگان شهر ناچار بمذاكره شد . در شروط موافقت حاصل شد و تيمور بر آن نهاد كه گروهى از فرماندهان و سركردگان بنزد او آيند و با خود مبلغى زر و سيم آورند و قول داد كه خون آنان را نريزد . به مجرد آنكه تيمور اين مبلغ را دريافت ، چنين نمود كه ميخواهد با ايشان دربارهء امرى كه بسيار مورد علاقهء آنان است صحبت كند . بسيارى از سرشناسان