ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
400
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
ديوارهاى بيرونى كليسا تصوير صليب ، شير ، فرشتگان و درختان مو را كه خوشههاى انگور آنها به آناناس بيشتر شبيه است ، با هنرمندى تمام در سنگ كندهاند . قسمت بيشتر داخل كليسا خراب شده است و چيز درخور توجهى ندارد . در مخزن آن كشيش كليسا چند جلد كتاب دعاى بسيار قديمى را به ما نشان داد كه روى جلد آنها به طرز زيبايى ميناكارى شده بود اما متأسفانه آنها را بسيار بد نگهداشته بودند . نزديك كليسا سنگ قبرهايى ديديم كه بعضى از آنها بسيار خوب كندهكارى شده بودند . زنى دورتادور ساختمان ميخهايى زده بود و ريسمان سفيدى را در آن ميخها محكم كرده بود . اين كار نوعى رياضت و عمل استغفارآميز است كه به عنوان كفارهى نمىدانم چگونه گناهى از طرف كشيش اعترافگيرنده به زن تحميل مىشود . در گوشهيى از اين محوطه ، كليساى كوچكى نيز قرار داشت كه تاريخ بناى آن از كليساى اصلى قديمىتر بود ولى نسبت به حفاظت آن خوب توجه نشده بود . در اين كليسا قبرى از مرمر وجود داشت كه در حال نابودى كامل بود . بعد از توقفگاه آنانور جاده از كوهى رو به بالا مىرفت و در آن سوى دامنهى كوه شهر دوشيت « 1 » واقع بود . روى تخته سنگ شيبدارى بقاياى قلعهيى را مشاهده كرديم كه در زمانهاى گذشته محل اقامت اريستاف « 2 » ( يا اميران ) آراگوا بوده است . در سال 1727 آخرين امير اين منطقه به نام بارتسيك « 3 » به اين هوس افتاد كه با توسل به زور همسر امير « كسانى « 4 » » يا به اصطلاح خودشان « اريستاف كسانى » را بربايد . او هم براى انتقام از چنين اهانتى تمامى اهالى بارتسيك را با همهى بستگان وى يك جا از دم تيغ گذراند و قصر را غارت كرد . اين جنگ ناموسى به طرز بسيار شيوايى به قلم دوما به رشتهى تحرير درآمده است . اين دفعه بايد قبول كنيم كه اين مسافر معروف در نقل داستان خود از جادهى حقيقت پا فراتر نگذاشته است و تنها به ذكر روايتهاى معتبر و دست اول پرداخته مثلا آنجا كه جزئيات پرچم نظامى عجيبى را شرح مىدهد كه به دست بارتسيك بعد از تصاحب بانو بر بالاى قصر افراشته شد ظاهرا عين واقعيت است و مايهيى از خيالپردازى ندارد . از دشت بالايى چشمانداز زيبايى از جمله درياچهيى كوچك در برابر ديدگان ما گسترده بود . چنين منظرهيى به خصوص در قفقاز نادر است . اما اين ناحيه راه سراشيبى
--> ( 1 ) . Douchiette ( 2 ) . Eristaffes ( 3 ) . Bartsik ( 4 ) . Ksani