ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
382
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
سربازخانه ، يك كليسا ، يك دژ كوچك بر بالاى تپههاى سولاق و چند كوچه گلآلود تشكيل مىداد كه به نظر من اهميت آن بيشتر به دليل موقعيت نظامىاش بود . بعد از گذشتن از سولاق ، علفزارها [ استپها ] آغاز مىشدند . در تابستان ، موقعى كه سرتاسر دشت و صحرا ، درياى مواجى از سبزى و گلها است ، مسافرت از اين راه بايد بسيار لذتبخش باشد . ولى در ماه دسامبر چنين نيست . ما در سمت چپ خود ، از خلال مه غليظى بفهمى نفهمى توانستيم كوههاى پردرخت چچنياى بزرگ را تشخيص دهيم . دشت بىكران ، متروك و غمانگيز بود . حتى به نظر مىرسيد حيات هم در اين دشت خاموش شده است . ولى گاهى عقابى آن قدر بىحركت كه گويى تصوير آن بر آرم كشورى ديده مىشود ، بر بالاى « كورگان « 1 » » يا قبر كهنهى مخروطى شكل عجيبى از نسلى فراموش شده نشسته بود و به صداى دنگ دنگ زنگولهها از جاى خود بلند مىشد و به آسمان پر مىكشيد . وقتى به منزلگاه دور افتادهى شاپشاك « 2 » رسيديم شب شده بود . چند سرباز پيادهنظام از چاپارخانه محافظت مىكردند . مسئول چاپارخانه از دادن اسب امتناع ورزيد . محل چاپارخانه در ابتداى جنگل واقع بود و به خصوص در شب هيچ امنيت نداشت . گويا درست چند روز پيش دزدها چهار ارمنى را كه ظاهرا خواسته بودند از خود دفاع كنند ، خيلى راحت در همين جا به دار آويخته بودند . اما چه نعمت بزرگى بود داشتن اجازهنامهى دو مهرى در جيب ! فورا آن را به مسئول مربوط نشان داديم و به رغم ميل سورچىها كه هيچ دلشان نمىخواست در اين وقت شب و در چنين راهى همراه ما حركت كنند ، اسبان مورد نياز را گرفتيم . مسئول چاپارخانه ضمنا گوشزد كرد كه با اين اسبهاى چاپارى ارابههاى ما از سواران چچن جلوتر خواهند زد . به سرعت باد حركت مىكرديم . ولى ظاهرا چنين سرعتى سورچىها را راضى نمىكرد ، چون باز هم با تكان دادن دست ، و سر تازيانه اسبها را بيشتر به هيجان و سرعت وامىداشتند . بوتههاى گياه و انبوهى از جوانهى درختان ، سراسر راه را پوشانده بود . بعد از رودخانهيى عريض به نام آقداش « 3 » جنگل شروع مىشد . در دو سوى جاده سد بزرگى درست كرده بودند تا جلوى هر نوع حملهى غافلگيرانه را بگيرد .
--> ( 1 ) . Kourgan ( 2 ) . Shapshaks ( 3 ) . Ak - Dash ( به معناى سنگ سفيد ) .