ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
368
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
رودخانه به گوش خود مىشنيديم . سورچى ، ارابه را به گدار آب زد . باز وقت آن رسيده بود كه چرخهاى ارابهى ما روى سنگهايى كه در ته آب بود بالا و پايين برود و قطرات آب را كه چون يخ سرد بود به روى ما بپاشد و لباسهاى ما را خيس كند ، اما همه چيز به خير گذشت و ما به سلامت به آن سوى رودخانه رفتيم . كمى دور تر راهمان از دهكدهيى بود به نام مسلم آئول « 1 » كه اهالى آنجا هنوز از خواب بيدار نشده بودند . شب هوا روشن بود و ما خانههاى خاكسترى رنگ را با پشتبامهاى مسطح ، به خوبى تشخيص مىداديم كه طبقه به طبقه در دامنه كوه صف كشيده بودند . بعد قبرستانى بود كه درختهاى كوچكى در آن كاشته بودند . سنگ قبرها را بهطور عمودى و راست روى گورها نشانده بودند . سر بعضى از سنگها به شكل دستارى به رنگ سرخ بود و بر بالاى بعضى نيز شمشير يا چنگالى كه پارچهى سفيدى به دور آن پيچيده شده بود ديده مىشد . تمامى اينها در تاريك روشن هوا منظرهى وهمآور عجيبى داشتند ، طورى كه انسان فكر مىكرد افراد يك لشكر به دست جادوگرى شرور گرفتار شده و همگى در سر جاى خود يك دفعه مسخ و مبدل به سنگ شدهاند . مسير راه از ميان دشت متروكى بود . در اولين منزل كه بوقلين ؟ « 2 » نام داشت خيلى به زحمت و با سروصداى زياد توانستيم مسئول چاپارخانه را كه پيرزن لزگى خوبى بود از خواب بيدار كنيم تا براى صبحانهى ما چند عدد تخممرغ زير خاكستر گرم بهطور نيمپز تهيه كند . تا او دست به كار شد ، سپيده دميد . منارهى بلند مسجدى از دور علامت دهكده و توقفگاه جون قاتايى « 3 » است . اينجا ، بالاى كوه درست وسط سرزمين لزگىها است . سربازان چريك سواره كه نوعى ژاندارمهاى داوطلب هستند ، از راه محافظت مىكنند . هر قدر كه چاپارهاى ماوراى قفقاز قيافه خشن و نخراشيده و حالت رذيلانهيى دارند ، درست به عكس آنان ، سواران لزگى يا آوارى نجيب و متشخصاند . اين كوهنشينان با اندام ظريف و چهرهى مطبوع و توأم با ذكاوت جبلى خويش دايم با مهارت تمام اسبهاى كوچك و عصبى خود را تيمار مىكنند و از حق نبايد گذشت ، هم از لحاظ ظاهر و هم از جهت خصوصيات روحى يكپارچه آقا هستند . كمى بعد از جون قوتايى جاده از دهكدهى عجيب جون قوتايى كوچك مىگذرد و بعد
--> ( 1 ) . Moucelim - Aqul ( 2 ) . Bouglein ( 3 ) . Djoungoutai