ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
366
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
نشانهى نجيبزادگى و يا از فرط تنبلى به دنبال ارابه راه رفتن را درخور شأن خود نمىدانستند ، پشت اسبها نشسته بودند و از آنجا با چوبى دراز گاوها را به جلو مىراندند . هوا سوز سختى داشت و نشانهى آن بود كه در بالاى كوهها حتى از اين هم سردتر خواهد شد ، به اين جهت به مغازهى خياطى رفتيم تا براى خود لباس مخصوص [ بوركا ] « 1 » تهيه كنيم . خياط كه از تيرهى اوستها بود با آن قد كوتاه و اندام چاق و خيكىاش ، يك دست لباس چركسى اعلا با قطار فشنگ پوشيده و از سر تا پا غرق در سلاح بود : يك خنجر روى شكم برآمدهاش ، شمشيرى آويزان بر كمر كه با آن پاهاى بسيار كوتاهش هر قدمى كه برمىداشت اسباب زحمتش بود ، تپانچهاش هم طورى داخل كمر چرمىاش جا گرفته بود كه حتما پشتش را سخت زخمى مىكرد . بعد از خريدن لباسها ، اين پهلوان پنبهى جنگجو چند قبضه اسلحه ساخت كازى - كوموك « 2 » ، براى فروش به ما عرضه كرد . لبهى شمشيرها كه به خوبى آب داده شده بود به قدرى تيز بود كه مانند تيغهى سلمانىها دست را مىبريد . غلاف آنها سياه قلم و نقرهكارى شده و انصافا كار بسيار باارزشى بود ، اما فروشنده حاضر نبود هيچ كدام را كمتر از يكصد روبل بفروشد . اين قيمت از نظر ما بسيار گران بود . البته دست آخر از مغازهى او دست خالى بيرون نيامديم . اوئيلن شيفتهى تپانچهيى شد كه دستهى آن نقرهيى و كار بسيار خوبى بود . من هم در برابر غلاف خنجر طلاكوب شدهيى كه كار هنرى ارزندهيى است ، دل از دست دادم . در وسط اين صحبتها يكى از كوهنشينان آوار شمشيرى نشان داد كه به قول خودش منحصر به فرد ، استثنايى و كمنظير بود . گويا جد سومش آن را در سرزمين فرنگىها شخصا از كمر افسرى كه با دست خود او را به قتل رسانده بود ، باز كرده بود ، ولى روى قبضهى اين شمشير بىنظير با حروف بزرگ اسم و رسم صاحب آن نوشته شده بود ! همهى اين گفتگوها وقت ما را گرفت و يك دفعه متوجه شديم كه زمان رفتن به پيش شاهزاده نزديك شده است . شاهزاده چاوچاوادزه در سرتاسر قفقاز اسم مشهورى است و ماجراى غمانگيزى كه آلكساندر دوما آن را بسيار شيرين حكايت كرده ، اين اسم را در سرتاسر اروپا هم معروف نموده است . بارى شاهزاده فرانسه صحبت نمىكرد و اين دفعه مترجم ما ژروم
--> ( 1 ) . Bourkas ( 2 ) . Kasi - Koumouk