ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
365
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
باغها و كوشكهايى كه بر سر راه پديدار مىشدند ، نشانهى آن بود كه ما به شورا نزديك مىشديم . به مجرد رسيدن به اين شهر يكراست به پستخانه رفتيم و بعد از جابهجا كردن اسباب و لوازم خود ، در يكى از اتاقهاى خواب پوستويا گوستينيزا « 1 » [ مهمانخانه پستخانه ] شام بخور و نميرى خورديم . فرداى روز ورودمان صبح زود ژروم را به پيش شاهزاده چاوچاوادزه ، فرمانفرماى داغستان فرستاديم . كه به نام او سفارشنامهيى آورده بوديم . خبر دادند كه شاهزاده ساعت يازده ما را به حضور خواهد پذيرفت . از چند ساعت فرصتى كه تا وقت ملاقات داشتيم ، براى ديدن شهر استفاده كرديم . پايتخت داغستان در كنار رود شورااوزن « 2 » و در دشتى واقع است كه هر چهار طرف آن را كوه احاطه كرده است و جز خود مردم شهر ( در حدود پنج هزار نفر ) كه در ميان آنان مىتوان هم از نژاد خالص و هم مخلوطى از نژادهاى مختلف را پيدا كرد ، موضوع مهم و شايان توجهى در اين شهر به نظر ما نرسيد . علاوه بر تاتارهاى كوموك ، تعدادى از چچنها « 3 » ، لزگىها « 4 » ، آوارها « 5 » ، اوستها « 6 » و حتى ايرانىها جمعيت اين شهر را تشكيل مىدهند . يك پارك كه در آن فقط دو درخت تبريزى كاشتهاند ، يك باب كليساى زمخت ، چندين سربازخانه ، يك مجسمهى پرطمطراق از ژنرال آرگوتينسكى « 7 » ، تنها جاهاى ديدنى اين شهر به تمام معنى نظامى است . همينطور سلانهسلانه راه رفتيم و به ميدان شهر رسيديم . بازار كه مجموعهيى از دكانهاى ناچيز چوبى بود ، از هيچ لحاظ تازگى نداشت ، ولى فروشندگان و مشترىها هر كدام به نوبهى خود مسطورهيى از تمامى تيرههاى موجود در داغستان بودند و اگر دانشمند نژادشناسى همراه ما بود ، از ديدن چنين مجموعه كاملى از همهى نژادها در يك جا بسيار شگفتزده مىشد و بسى لذت مىبرد . زندانيان ، دستها بسته به زنجير و تحت مراقبت سربازان ، از ميان سيل جمعيت براى خريد لوازم مورد نياز خود از اين دكان به آن دكان مىرفتند . ارابهها كه گاوهاى كوچك ولى پرزورى آنها را مىكشيدند ، چوب حمل مىكردند . سورچىهاى آنها كه عموما لزگى بودند قيافههاى پرخاشگرى داشتند يا به
--> ( 1 ) . Postovya - Gostinniza ( 2 ) . Shoura - Ozen ( 3 ) . Tchetchenes ( 4 ) . Lesghiens ( 5 ) . Avars ( 6 ) . Ossetes ( 7 ) . General Argoutinsky