ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
355
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
براى احوالپرسى از ما بيايد . يكشنبه 19 [ نوامبر ] . ساعت شش صبح سوار اسب شديم . روستاييان خوب و مهربان با اندوه فراوان با ما وداع كردند . اگر فرصت ما اين قدر تنگ نبود خيلى ميل داشتيم چند روز بيشتر پيش آنها بمانيم و هر قدر كه مىتوانيم از حيوانات جنگل شكار كنيم . آمل را در غرب و بارفروش را در سمت شرق خود رها كرديم و در امتداد مسيرى مستقيم به سوى مشهدسر « 1 » روانه شديم . اگر در ظرف همين امروز به آنجا نمىرسيديم آخرين كشتى را از دست مىداديم . بعد از « كته پشت » كوره راه پر پيچ و خمى بود و اين راه از ميان بيشهزارهاى انار و ازگيل مىگذشت . خرابههاى امامزادهى كوچكى كه همه جاى آن را گياهان خودرو و پيچكها فراگرفته بودند ، آخرين سرحد منطقهى جنگلى و ابتداى جلگههاى پر از گياه و درخت بود . سرتاسر دشت را ، كه تماما از رطوبت خيس بود ، جويبارهاى متعدد و مردابهاى راكد پوشانده بود . در امتداد رود پر لجن كارو كه لاكپشتها و پرندگان آبى فراوانى آنجا گرد آمده بودند و مارهاى درازى با سنگينى و تنبلى تمام در ميان گل و لاى بدبوى آن مىلوليدند ، به راه خود ادامه داديم . سر راه ما جز نيزارهاى وسيع كه بلندى آنها بيش از قدما بود ، چيز ديگرى ديده نمىشد . گاهى شغالى يا گرازى تنومند به سرعت از مقابل ما مىگذشت و ما به سويشان تيرى خالى مىكرديم . آفتاب داغ و رطوبت تحملناپذير هوا ، امان ما را بريده بود . بخار بدبو و تعفنانگيزى كه مىتوانست موجب صدها ناخوشى باشد ، از آبهاى گنديدهى باتلاقها برمىخاست . اين منطقه را مىبايست مركز اصلى تبهاى نوبه دانست . پشت سر ما هنوز هم البرز و دماوند ، با ريشخندى تلخ ، دامنههاى پر سايه و قلههاى پر برف خود را به ما نشان مىدادند . كمكم خاك خشكتر مىشد و ديدن برنجزارهاى بىشمار نشانهيى از نزديك شدن به يك دهكده بود . دهكده بزرگى به نام اميركلا « 2 » كه درختان گردو و گلهاى ابريشم بر همه جاى آن سايه انداخته بود . خانههاى آجرى اين آبادى ، با پوششى از سفال سبز رنگ ، اشباحوار در پشت درختان نارنج و ليمو ديده مىشد . در ميدان عمومى دهكده همهى اهالى براى شركت در مراسم تعزيه گرد آمده بودند . و فرياد على ! حسن ! حسين !
--> ( 1 ) . اسم سابق بابلسر . ( 2 ) . اسم و محل اين دهكده كه Emir Sulhaz نوشته شده ، دقيقا معلوم نشد . به حدس اميركلا است . م .