ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
343
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
جارى مىشود ، مىتوان رد آنها را تعقيب كرد . واى به حال اروپايى يا تماشاگر ديگرى كه به خود جرأت آن را بدهد و به اين تظاهرات پرسوز و گداز در گوشهى لب لبخندى بزند . از هنگام به قتل رسيدن حدود چهارصد نفر از عزاداران در يك زد و خورد خيابانى ، زمان درازى نمىگذرد . ريشهى اين كشتار بىدليل شوخى ساده و بىموقع تركى بود كه در كنار يكى از اين دستهها ايستاده بود ، آب مىخورد . هر سال تعدادى از اين قمهزنها در اثر جراحاتى كه به دست خود بر سرشان وارد مىآوردند ، از بين مىروند . مرگ آنها مرگ سعادتآميزى است چون مطمئن هستند كه بلافاصله لذات وصفناپذير بهشت را از نزديك درك و لمس خواهند كرد و خاطرهى آنان چون يادبود مقدسين و شهدا پيش همگان همواره گرامى و محترم خواهد بود . * * * در هتل پروو آقاى دونورمان به همراه شش « غلام » منتظر بود و كالسكهيى كه به چهار اسب تنومند بسته شده بود ، ما را به دروازه شهر رساند . بعد با سرعت تمام جاده مازندران را در پيش گرفتيم . دوست بزرگوار ما مىخواست تا « قرهسوران » محلى كه تا آنجا جاده كالسكهرو است ما را مشايعت كند ، ولى شب نزديك بود و سرما سوزناك . با اصرار زياد ، مهماندار كريم النفس و محترم خود را متقاعد كرديم كه از همانجا به تهران بازگردد . در اين لحظه وداع غمانگيزى داشتيم . قلب هر سهى ما مالامال از اندوه جدايى بود . چه كسى مىداند كه كى و در كجا باز هم همديگر را خواهيم ديد ؟ براى آخرين بار دست همديگر را فشرديم و از هم جدا شديم . اسبها چهار نعل پيش تاختند . در وسط راه بار ديگر به پشت سر خود نگاه كرديم ، دوست ما در آن فاصلهى دور روى ركاب اسب بلند شده و دستمال سفيدش را براى ما تكان مىداد . تاريكى شب يكباره بر همه جا سايه انداخت ، فقط آخرين اشعهى خورشيد بر قلهى باشكوه دماوند رنگ ياقوت زده بود و بعد از لحظهيى كوتاه همه چيز در كام ظلمت فرورفت . ساعت ده شب به قرهسوران رسيديم . روستاييان در خانههاى محقر و خرابه ، دور آتش كمحرارت تپالهها نشسته بودند و خود را گرم مىكردند . چاروادارها جلوتر افتاده ، اسبهاى ما را كه از جادهى شيبدارى از ميان تپههاى شنى مىگذشت هدايت مىكردند . از بخت بد از ماه نيز خبرى نبود و جاده چنان گودالهاى عميق و پرخطرى داشت كه هر آن ممكن بود يكى از اسبها در آن سقوط كند . ناچار پياده شديم و افسار