ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
249
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
آسياى مركزى جريان پيدا مىكند ، فرامىگيرد . از غروب آفتاب به بعد ، در اغلب بازارچهها ، درهاى سنگين دكانها را مىكشند و با قفلهاى زمخت و عجيبى آنها را محكم مىبندند . فقط چند شمع يكى دو بازارچه را كه هنوز دكانهايشان باز است ، روشن مىكند . رداهاى سياه و بلندى در سايه روشن بازار و تاريكى اوايل شب كه به زحمت ديده مىشوند ، آرام آرام در راهروها و چهارسوقها مىلغزند . سرانجام سر گزمهها سراسر بازار را - كه ديگر احدى آنجا پيدا نمىشود - تحت نظارت كامل خود مىگيرند و گزمههايشان از هرچه در بازار است - اعم از كهنه پارههاى كثيف و كمارزش بازارچهى كهنهفروشان و يا گنج گرانقدر مغازهى زرگرها - به دقت مراقبت مىكنند . بازرگانان معتبر يك راست به منزلهاى خود مىروند ولى بعضى از بازاريان معمولى روى نيمكتهايى كه در كنار خيابان نقارهخانه گذاشتهاند ، مىنشينند و شاگرد قهوهچىها با سرعت عجيب با سينىهايى پر از چاى دور مشترىها مىچرخند و با مهارت قابل تحسينى جلوى هر شخص تازهوارد يك استكان چاى مىگذارند . اينجا قليانها دست به دست مىگردد . در گوشهيى نوازندهها اشعار حافظ يا فردوسى را به آواز مىخوانند و درويشها سرگذشت خود و ماجراهايى را كه در سفرهاى دور و دراز بر سرشان آمده است ، با بيانى گرم براى حاضران تعريف مىكنند . بازارىها درحالىكه در ذهن خود به حساب سود و زيان روزانهى خود مىرسند ، به اين آوازها و داستانها نيز بفهمى نفهمى گوش فرامىدهند . گاهى يك خبر عجيب كه از كاخ سرچشمه گرفته است ، از ابتدا تا انتهاى بازار دهن به دهن مىگردد و در كليهى بازارچهها حتى در گوشهى خلوت و دنج كاروانسراى حاج رحيم خان نيز شنيده مىشود : « اعليحضرت به بازار مىآيند ! » بلافاصله صداى چوب دستى فراشان كه بر پشت عابرانى كه بىخبر از همه جا در بازار راه مىروند نواخته مىشود ، اين خبر ميمنت اثر را تأييد مىكند . ضمنا اين بگير و ببندها نشانهى آن است كه تشريففرمايى شاه نزديك شده است . آنگاه شاهنشاه ، درحالىكه درباريان و ملتزمين زيادى دور و بر ايشان را فراگرفتهاند ، به چپ و راست گشتى مىزند و رأى مبارك به سوى مغازهيى متمايل مىشود و آنگاه از صاحب مغازه مىخواهد كه با وى شريك شود ، پيشنهادى كه هر صاحب مغازهيى با كمال اشتياق آن را مىپذيرد . بعد اعليحضرت دستور حراج مىدهند . درباريان و اشخاص ثروتمندى كه قبلا دعوت