ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
228
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
آويزان و مزين به كاكل و پر طاوس بود دور ميدان گشت مىزدند . اين مردها كه گونههاى برجسته و ورقلمبيده و چشمان ريز و موربى داشتند - از زوار كاشغر بودند . آنها مرزهاى چين را پشت سر گذاشته و به زيارت مكه و مدينه نايل آمدهاند . اينك با كسب عنوان « حاجى » از خانه خدا به سوى خانه خود بازمىگردند ولى هنوز خبر ندارند كه لشكريان پكن - اين كافران بزرگ - شهر آنها را با خاك يكسان كردهاند . مروىها با نوعى نگاه تصنعى ، هراتىها با جامههايى كه گل و بوته رنگارنگى دارند ، گبرها با لباسهاى ابريشمين نارنجى رنگ ، تركها هميشه با قيافهى بىتفاوت و خونسرد ، غلامان چركسى ، كوهنشينان قرهباغى ، اعراب سياه مسقطى ، خوانين تركمن ، مرتاضان هندى ، ايلاتىهاى چادرنشين ، سوزمانىهاى بىبندوبار ، كابلىها ، قندهارىها ، ارمنىها ، شاهسونها ، خيوهاىها . . . چه مىدانم صدها ملت ، صدها نژاد با هم در اين ميدان برخورد مىكنند و در انبوه عظيم خلق چنان به هم آميختهاند كه چشم از اين درياى مواج انسانها جز تلألؤ رنگها و تصوير مبهمى از قيافههاى عجيب و جورواجور و لباسهاى كمنظير ، چيز ديگرى به حافظه منتقل نمىكند . اگر با بلند كردن سر خود قلهى باشكوه دماوند را - كه هميشه پوشيده از برفهاى دست نخورده و يخهاى دايمى است - با عظمت تمام در برابر خود نمىديديم ، هر لحظه خيال مىكرديم كه دستخوش رؤيايى عميق و طلايى شدهايم . گاهى دستهيى از فراشان با چوب دستىهاى دراز و مخصوص ، برقآسا به ميدان مىريختند و در مدتى كم آنجا را از جمعيت خلوت مىكردند . اين ضربههاى پىدرپى كه با چوبدستىها بىدريغ بر سر مردم حواله مىشد ، نشان قطعى اين بود كه اعليحضرت از يكى از قصرهاى خارج شهر به زودى به كاخ مسكونى خود در تهران مراجعت مىكند . اسب سواران با تعليمىهايى كه دستهشان از نقره بود ، با سرعت تمام جلوتر از همه حركت مىكردند . بلافاصله پشت سر آنها كالسكههايى كه در آنها خانمهاى اندرون نشسته بودند ، نمايان مىشد . اين خانمها نظير كليهى زنهاى ايرانى سر و صورت خود را زير چادر و روبنده پوشانده بودند . معمولا بعد از كالسكهها دستههاى نامنظمى از شاهسونهاى اردبيل حركت مىكردند . اين تاتار « 1 » ها عمامههاى بزرگى بر سر داشتند و
--> ( 1 ) . نويسنده اغلب به اشتباه از آذربايجانىها ، ظاهرا به علت شنيدن عنوان تات يا تاتى كه تركان در مورد -