ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
218
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
رودخانهى آبى رنگ ، دشت آفتابى و كوهستان البرز چشم را نوازش مىكرد . وقتى كه از اين كلاه فرنگى پايين مىآمديم ، خدمتگزاران چند خربزه و مقدارى ميوه براى ما تهيه كرده بودند . البته سلام روستايى بىطمع نبود ، ما هم محبت آنها را به نحو احسن تلافى كرديم و دوباره خود را به تلگها رسانديم . ايستگاه شاهآباد آخرين ايستگاه اين جاده بود . جاده از دامنههاى خشك و لميزرع البرز عبور مىكرد و دماوند باشكوه ، مشرف و مسلط بر تمام دشت و صحرا بود . بعد از آخرين توقف كوتاه و اجبارى كه گرماى سوزان آفتاب و هواى تحملناپذير امانمان را بريده بود سرانجام سواد تهران از دور پيدا شد . اولين چشمانداز شهر پس از تماشاى اين همه دشتهاى پر ريگ و خشك و بىحاصل كه آنها را پشت سر گذاشته بوديم منظرهى جالبى نبود كه چشمان خستهى ما را نوازش دهد . ديوارى خاكسترى رنگ كه از شيب تند خندقى بالا آمده بود و از وراى اين ديوار بامهاى بلند يك ويلاى سلطنتى بعد تاقها و گنبد مسجد و درختان باريك و بلند تبريزى كه بدون كوچكترين حركتى از ميان بخار رقيقى كه بالاى شهر را فراگرفته بود ، قد برافراشته بودند . . . اين بود اولين برخورد ما از دور با پايتخت كشور ايران . ناگهان ، بعد از يك پيچ تند جاده ، دروازهيى كه سه تاق بلند و منارهاى باريك و كشيدهيى داشت و روى آنها تصاوير گل و بوته ، ميوهها و حيوانات عجيب و غريب با رنگهاى تند نقاشى شده بود ، در برابر ما نمايان گرديد . در زير تابش خيرهكنندهى آفتاب ، رنگهاى درخشان اين ساختمان و نقوش شاخ و برگى كه با آب زر تاريخ بنا را نشان مىداد جلوهى كمنظيرى داشت . يك پاسگاه پياده نظام از اين دروازه محافظت مىكرد . لباس مخصوص اين تفنگچىها عبارت از اونيفورم خاكسترى رنگى بود كه شلوار آن نوار قرمزى داشت ، به علاوه يك كلاه پوستين بخارايى . اينها نيز نظير اغلب سربازان اروپايى ظاهر آراسته و برازندهيى داشتند . زمانى كه تلگهاى ما از دروازه وارد شهر مىشد ، فرماندهى پاسگاه از ما خواست در همانجا توقف كنيم . در همين لحظه سروكلهى يك دسته سوار كه گرز نقرهيى در دست داشتند و لباسشان زردوزى شده بود ، پيدا شد . آنها با صداى بلند داد مىزدند : « دور شويد ! كور شويد ! » . جاده در يك لحظه خلوت شد . مردان ، كودكان و حتى زنان صورتشان را به ديوار يا درختى مىچسباندند يا روى زمين كه پوشيده از گرد و خاك بود