ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )

198

سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )

موقع عصر حاكم با جمعى از اطرافيان خود براى استفاده از هواى مطبوع باغچه به مهمانخانه آمدند . سر و صداى بازار كوچكى كه در نزديكى آنجا بود ، كم‌كم خاموش شد و آنگاه بانگ الله اكبر مؤذنان كه مؤمنان را به نماز دعوت مىكرد ، در همه جاى شهر طنين انداخت . در اين موقع يك دفعه دسته‌هاى بىشمارى از كلاغ‌ها چند دور در آسمان شهر گشت زدند و بعد روى درختان بولوار نشستند . سرانجام تاريكى شب همه جا را فراگرفت و رفت و آمد قطع گرديد ؛ فقط تك‌تك فانوس‌هايى كه نشانه‌يى از عبور آنهايى بود كه ديرتر به خانه‌هاى خود مىرفتند ، در خيابان به چشم مىخورد . شهر غرق در سكوت بود . فقط در نزديكى ما گاهى ذكر ياهو ، يا على ! كه از دهان يك درويش كشميرى بلند مىشد و اين درويش در وسط انبوهى از گل‌هاى كوكب و درست زير پنجره‌ى اتاق ما اتراق كرده بود ، سكوت شب را به هم مىزد .