ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
169
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
پرارزشى موفق شد . بعد از مدتى اقامت در باكو با لباس درويشى و به صورت گدا به ايران رفت . يك روز اين ميليونر به ظاهر گدا را در نزديكى تهران ، درحالىكه از فرط سرما و گرسنگى روى برفها به حال نيمهجانى افتاده بود ، پيدا مىكنند . خواهران سن ونسان « 1 » مدتى او را مواظبت و تر و خشكش مىكنند تا بهبودى خود را به دست آورد و بعد سعى مىكنند به وسيلهى يك فرانسوى او را دوباره به كشور فرانسه برگردانند . ولى درويش سمج گوشش به اين حرفها بدهكار نمىشود و از ترك « خاك مقدس » ايران به هر قيمتى شده امتناع مىورزد . گويا بارها در بين راه انواع و اقسام بلاها را بر سر همراه فرانسوى خود مىآورد و از مردم استمداد مىكند بيايند او را از دست آن كافر نجات دهند . سرانجام او را از طريق رشت به كنار دريا مىبرند و با زور سوار كشتى كرده و روانهى پاريس مىكنند و مأموريت مذهبى اين مرد عجيب در بيمارستان روانى پاريس به پايان مىرسد « 2 » . آقاى شواب ، ايران و ايرانىها را خوب مىشناخت . آن روز در منزل او به دليل خاطرات و سرگذشتهاى جالبى كه توأم با داستانهاى خوشمزه نقل مىكرد ، چنان به ما خوش گذشت كه اگر زوزهى شغالها كه در كوچهها دنبال لاشهيى مىگشتند - بلند نمىشد به فكر اينكه موقع خواب فرارسيده است ، نمىافتاديم .
--> ( 1 ) . Saint Vincent ( 2 ) . در بارهى اين زبانشناس ديوانهى پاريسى مادام كارلاسرنا در كتاب آدمها و آيينها در ايران به تفصيل مطالبى نوشته است . آدمها و آيينها در ايران ، ترجمهى ع . ا . سعيدى ، زوار 1362 ، ص ص 149 - 150 .