ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
134
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
شديم . يك زن ريزاندام آلمانى با پيشبند سفيد بالاى پلهها به پيشواز ما آمد و به زبان آلمانى گفت « صبحانه مىخواهيد ؟ » خداى من ، چه سؤال خوبى ! در فاصلهيى كه ما در كنار آتش مطبوع بخارى و شعلهى شاعرانهى سوختن هيزمها خود را خشك مىكرديم ، آن دختر خانم سفرهى تميزى را روى ميز پهن كرد ، نه از آن سفرههاى قرمز رنگى كه روسها سرتاسر هفته از آن استفاده مىكنند ، بلكه يك سفرهى واقعى كتانى سفيد كه وقتى آن را باز مىكرد ، بوى گل زنبق در سرتاسر اتاق پيچيده بود . كارد و چنگال را با نظم خاصى روى ميز چيد و چند تنگ شراب محلى كه يكى از آنها شراب روشن قشنگى به رنگ ياقوت زرد بود ، پشت سر هم رديف كرد . بعد چند لحظه بيرون رفت و خيلى زود با نيمروى اشتهابرانگيز و نانهاى گرد برشته ، گوشت سرخكردهى گوسفند و سبدى پر از هلوى آبدار و انگور سفيد و معطر ، برگشت . صورتحساب هم بسيار ناچيز بود . بعد از نوشيدن پيالهيى از عرق اعلاى توت سوار درشكه شديم و با پيروزى بر درياى گلولايى كه ما را از يليزاوتپول جدا مىكرد ، بسيار سرحال و شنگول به گنجهى كهنسال بازگشتيم . شنبه 16 . باران ادامه دارد . پست باكو و تفليس هنوز نيامده و اين نشانهى قطعى است كه راه بسته است . به ايستگاه راهآهن رفتيم تا اطلاعاتى به دست بياوريم كه احيانا قطارى به مقصد باكو حركت مىكند يا نه ؟ ايستگاه در دو فرسنگى شهر واقع است . هيچ كس جواب درستى نداد . سرانجام اين پاسخ را شنيديم كه تا هشت روز هيچ قطارى به آن طرفها حركت نخواهد كرد . كسب چنين خبر خالى از ارزش براى ما به قيمت صرف چهار ساعت وقت در درشكه و خيس شدن حسابى در زير باران مداوم تمام مىشد . ناچار به پيش شاهزاده ناخاشيدزه « 1 » فرماندار شهر رفتيم ، شايد از او در اين مورد مددى بگيريم . اتاق انتظار كه با انواع شكارهاى مختلف تزيين يافته بود ، پر از جمعيت بود . كشيشها ، ملاها ، افسرها ، بيگها همه به زبان تاتارى صحبت مىكردند . در واقع زبان تاتارى در قفقاز به مثابهى زبان فرانسه در اروپا است . يك خان تاتارى سررشتهى صحبت را با ما باز كرد . او مدتدرازى ساكن پاريس و به خصوص در حولوحوش اپرا بوده است . زبان فرانسهاش در نظر من رنگى از لهجهى داشمشدىهاى پاريس را
--> ( 1 ) . Nakhachidze